۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

۷ و ۸ ثور٬ آغاز٬ ختم و تکرار خود فروختگی٬ بدبختی ٬ خشونت٬ خون٬ فساد و استبداد

۷ و ۸ ثور٬ آغاز٬ ختم و تکرار خود فروختگی٬ بدبختی ٬ خشونت٬ خون٬ فساد و استبداد که تا امروز عاملین این دو روز و حاکمیت آلوده به ناپاکی های آنها بر شاه رگ های روان و احساس مردم رنج دیده ما خنجر ظلم را میکشند و خون انسان مینوشند. ۷ ثور آغاز یک دیکتاتوری قهر آمیز و خود فروخته و ۸ ثور٬ روز به رسمیت شناختن تجاوز٬ جنگ٬ فساد٬ مزدوری و به آتش کشیدن داشته های مادی و معنوی افغانستان. مردم افغانستان بعد از استبداد رژیم  ۷ ثور حالا حدود ۲۰ سال است که رژیم فاسد و آلوده به ناپاکی های ۸ ثور را تحمل میکنند. این دو روز را به مردم افغانستان تبریک نه٬ بلکه تسلیت عرض میکنم و به امید روزی که عاملین هر دو روز به پای محاکمه کشانیده شده و پاسخگوی جنایاتشان باشند.  نباید فراموش کرد که ۸ ثور زاده ۷ ثور است و حاکمیت طالبان و کرزی میراث داران این سرمایه های پلید اند.

سید قباد زارع 

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

آقای کرزی ! جنایات شما هر روز تکرار میشود

حوادث خشونت بار امروز نشان داد که جنایات رئس جمهور در پیوند با احساسات عاطفی٬ سلیقوی٬ اندیشوی و قومی شخص ریس جمهور و تیم تمامیت خواه اطراف او هر روز تکرار میشود. تکرار تلخ خشونت های خون آشام که جان٬ مال٬ آرامش و امید مردم افغانستان را از آنها بیشتر از پیش میگیرد. نمیتوان خاموشی٬ معامله گری و احساس بیچارگی مامورین آقای کرزی٬ عمدتا آقای فهیم و خلیلی را نیز در این رویداد ها و لحظات حساس تاریخی نادیده گرفت. 

آقای ریس جمهور! ما میپذیریم که تروریستان و دهشت افگنان برادران ناراضی شما هستند٬ ولی احساس ما را هم به عنوان یک انسان درک کنید. آنهایکه قربانی سیاست های دهشت افگنانه برادران و خواهران شما میشوند عمدتا برادران٬ خواهران و اطفال ما هستند.  اگر بدور از رابطه های قبیلوی بیندیشید٬ آیا وجدان بیدار انسان امروز میپذیرد که این همه جنایات را تنها و تنها بخاطر رابطه های عاطفی و سلیقوی قومی یا زبانی نادیده گرفت و بگونه آن را قهرمانی جلوه داد؟ مردم افغانستان در بیشتر از ده سال حاکمیت شما٬ به بهانه های مختلف رنج میبرند و فریاد میکشند که فساد٬ بی هدفی٬ برخورد سلیقوی و عاطفی با تروریستان٬ چورو چپاول٬ فریب و نیرنگ بس است! و بس است! ولی شما با تیم که تاریخچه شخصی هر یک٬ رابطه های اندیشوی یا سلیقوی آنها را با گروه های دهشت افگن نشان میدهد و از سرو صورت و کلامشان عقده و نفرت میبارد٬ هنوز هم به تکرار جنایات همکاری مینماید.

آقای کرزی شما ریس جمهوری هستید که در ده سال جرت نکردید تا دشمن مردم افغانستان را معرفی نماید. شما ریس جمهور هستید که بیشتر از ده سال حاکمیت شما با وجود کمک های ملیاردی جامعه جهانی مردم افغانستان را به جهانیان٬ مردم یکی از مفسد ترین کشور ها معرفی کرد. شما ریس جمهور هستید که هر گز نتوانستید از دامن دهشت افگنان و تروریستان و جنگ سالاران بدلیل منافع شخصی و آلودگی افکارتان خود را بدور سازید. همخوانی افکار شما با این گروه ها مردم را در تنگنای بیشتر قرار داده است.  حاکمیت شما بر مبنای مکر٬ فریب و معامله با دیگر معامله گران جهادی استوار است که هر یک را نه روی برنامه و هدف ملی بلکه منافع شخصی دو طرف در زمان های لازم فریب داده و به بازی گرفته اید که این معامله گری ها در کنار دهشت افگنی حاکمیت دزدان٬ جنگ سالاران و ناقضین حقوق بشر را نیز به مردم تحمیل نموده که پیامد آن خشونت٬ دزدی٬ اختطاف و قتل مردم بیگناه بدستان گروه های غیر مسول میباشد. گفته اند٬ اگر کسی را ابله میسازی فکر مکن او بسیار احمق بوده است٬ شاید تو از اعتماد که شایستگی آن را نداری استفاده کرده باشی٬ ولی شاید در مورد تعامل شما و همکاران جهادی تان  که گاهی میپذیرید و گاهی هم میکوبید  هر دو سوی این معادله معنی داشته باشد.

آقای ریس جمهور! شما که تروریستان را برادر و خواهر خوانده اید در مواقع لازم میتوانید به محلات امن فرار کنید و این را دستیارانتان به مطبوعات گفتند که شما امروز در محل امن منتقل شده بودید٬ ولی بدا به حال کودکان٬ زنان و مردم که قربانی سیاست های نادرست شما میشوند. قربانی تکرار ها٬ تکرار جنایات بر خواسته از اندیشه های تنگ و تاریک و برداشت های مذهبی و قومی نادرست ٬که با تاسف هر دو اندیشه حمایت شما و اطرافیانتان را با خود دارد. ممکن در وقوع چنین حوادث شخصا راضی نباشید ولی در کل خواست ها و برنامه های شما در تقویت و وقوع چنین حوادث نقش مستقیم دارد. بیاید به مثابه یک انسان امروز شجاعت کرده و دشمن و دشمنان را به مردم افغانستان معرفی نمایید و حقیقت های موجود را بپذیرید.

 آقای ریس جمهور! ما با معاونین بیچاره شما حرفی نداریم٬ چون میدانیم آنها جز مامورین مزد بگیر چیزی دیگری نیستند و در مقابل حلقه تمامیت خواهی شما تنها و تنها به اصطلاح عامیانه روز میگذرانند. شما میتوانید وجدانتان را بیدار ساخته و آنچه در خفا با حلقه مربوط به خود میگوید به دیگران نیز گفته و دشمن تاریخی ٬ فرهنگی و اندیشوی مردم را به معرفی بگیرید و بگوید که کدام جویبار ها به آسیاب بدبختی مردم ما آب میریزد. شما خوب میدانید که ده سال فساد٬ بی قانونی٬ عدم مدیریت درست حکومتی ٬ فقر٬ بی هویتی٬ تبعیض قومی ٬ زبانی و سمتی , فریب و نیرنگ برای مردم توان حرکت و فریاد کشیدن را باقی نمانده است. اگر مردم کمی هم بیدار میبودند نه تنها مسؤلین امنیتی شما که خود تمایلات فاشیستی قبیلوی یا هم مذهبی دارند٬ بکله  شما نیز مجبور به زانو زدن در مقابل مردم افغانستان میشدید. من مطمین هستم که  تکرار جنایات شما و حلقه های مربوط به شما را وجدان ها به محاکمه  میکشانند و امروز یا فردا تاریخ٬ شما و هویت تان را با اندیشه های که دارید به معرفی میگیرد.  

سید قباد زارع 

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

دموكراسي از نظر كارل پوپر

نويسنده: امیر- دبیری مهر
منبع  روزنامه- همشهری - تاريخ شمسی نشر 08/11/1382
مقدمه
دموكراسي از مفاهيمي است كه از زمان پريكلس، كه آن را «حكومت مردم» تعريف كرد، تا امروز كه در مجامع نظريه پردازي غرب به ويژه امريكا، تحكيم و گسترش آن كارْ ويژه اصلي و تخصصي دولت معرفي مي شود، تحولات زيادي داشته است. مجادلات و مباحثات مخالفان و موافقان دموكراسي درباره ضعف ها و مزاياي اين شيوه حكومت، موجب شكل گيري رساله ها و كتب فراواني شده است. مفهوم دموكراسي بسيار پيچيده تر از آن است كه تصور مي شود؛ زيرا منظوري كه گويندگان و نويسندگان از به كاربردن آن داشته اند و دارند، متناسب با مقتضيات زمان و شرايط هر عصر متفاوت بوده است. در نوشتار حاضر به بررسي آراي كارل پوپر درباره دموكراسي و تأثيري كه انديشه هاي وي در تبيين مفهوم دموكراسي داشت خواهيم پرداخت.


1. دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي

دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي، همان دموكراسي حداكثرگراست كه مبتني بر آموزه هاي ليبرالسيم است و محور مباحث آن «انسان» است. به عبارت ديگر در اين رويكرد، انسان ليبرال، به معناي دقيق كلمه، موضوع بحث دموكراسي است؛ انسان نقاد و آزاد از هرگونه قيد آسماني در حيات؛ انساني كه براي اداره زندگي جمعي، جز فردگرايي و سودانگاري مصلحت ديگري را لحاظ نمي كند و به منابع مشروعيت فراانساني بي اعتناست. براساس اين فلسفه سياسي جديد، سعادت انسان تنها با عقل و علم تأمين مي شود و اصل و غايت همه هستي، انسان است و آنچه اصالت دارد اراده انسان است و نهادهاي اجتماعي نيز فقط در خدمت به فرد معنا مي يابند. از اين منظر انسان در همه فعاليت هاي خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد به عنوان غايت در نظر گرفته شود. از همين روي به نظر كانت، پدر مدرنيته، همه اشياء داراي قيمت هستند و اين تنها انسان است كه داراي حرمت و منزلت است. كانت در اين باره مي گويد: «چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر، همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي».(1)

كارل ريموند پوپر نيز با اشاره به همين جمله كانت چنين نتيجه گيري كرده كه اصالت فرد، توأم با ديگرخواهي، به صورت شالوده تمدن غرب در آمد و هسته مركزي تمام نظرات اخلاقي برآمده از تمدن غرب شد.(2) ديگرخواهي در اين جا ناظر به تنها قيد مكتب اصالت فرد است كه تصريح مي كند فقط مزاحم حقوق ديگران مباش. نكته مهم اين  كه فرديت دموكراتيك، فرديتي خودْمحور نيست.

يكي ديگر از اصول اساسي دموكراسيِ به مثابه فلسفه، اصل «برابري» است. برابري در معناي بنيادين خود به اين معني است كه همه انسان ها، به حكم انسانيت خود، برابرند و بر يكديگر برتري ندارند. از لحاظ سياسي، اصالت برابري به اين معني است كه شهروندان در نزد قانون و از لحاظ حقوق و آزادي ها با هم برابرند. در دموكراسي، شهروندان دست كم بايد از لحاظ حقوقي با هم برابر باشند. برابري در دموكراسي، برابري در فرصت هاست نه لزوماً در دستاوردها. كساني كه به طور برابر تحت حمايت قانون باشند مي توانند از فرصت هايي كه نظام اجتماعي و سياسي فراهم مي آورد بهره گيرند و به مشاركت و رقابت در زندگي سياسي بپردازند. به عبارت ديگر برابري، مستلزم عدم تبعيض بين افراد از هر نوع، به ويژه از لحاظ نژاد، قوميت، جنسيت، مذهب و عقيده سياسي، است.(3)

اصل مهم ديگر در دموكراسي، اصل «آزادي» است. آزادي در دموكراسيِ فلسفي همان معنايي را به ذهن متبادر مي سازد كه ليبراليسم منادي آن است؛ يعني آزادي انسان از تقدس و مقدسات و هرگونه ولايت. نتيجه آن كه اومانيسم و فردگرايي، برابري و آزادي سه ضلع مثلث دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي است.(4)


2. دموكرسي به مثابه امري سياسي

همان طور كه به اجمال بررسي شد، دموكراسي به مثابه فلسفه، حامل آموزه هاي ليبراليسم است كه به آن دموكراسي حداكثري نيز مي گويند. دموكراسي به مثابه امري سياسي، حامل آموزه هاي ديگري است كه بيشتر با معناي مرسوم و جاري از دموكراسي سازگار است. در اين معنا دموكراسي شيوه اي عقلاني، تجربه شده، مفيد و مؤثر در زندگي جمعي است كه مبتني بر اصل «رضايت» و «اكثريت» است و همواره در حوزه رابطه حكومت و ملت مطرح مي شود. به عبارت ديگر منظور رايج از دموكراسي همان دموكراسي سياسي است كه مباني و اصولي دارد كه مهم ترين آنها عبارتند از:

1. آزادي (آزادي بيان، مطبوعات، احزاب و تجمعات)؛

2. انتخابات آزاد؛

3. قانون؛

4. تفكيك قوا؛

5. مشاركت؛

به عبارت ديگر اگر در حيات سياسي شهروندان هر جامعه پنج عنصر مذكور، موجود باشد مي توان از وجود دموكراسي سخن گفت.

برخي از متفكران، دموكراسي را امكان نصب، نقد و عزل مسالمت آميز (بدون خصومت و خون ريزي) حاكمان تعريف كرده اند. اين تعريف، تعريف واضحي است، ولي در اين تعريف هم پنج عنصر مذكور مستتر است. در اين رويكرد سياسي به دموكراسي، جابه جايي مسالمت آميز قدرت و محدود شدن قدرت به خواست و اراده و مصالح عامه مطرح است، نه تعريف كليشه اي و انتزاعي آبراهام لينكلن كه دموكراسي را «حكومت مردم بر مردم توسط مردم» مي دانست؛ زيرا اين تعريف در تاريخ تنها در يونان باستان و دموكراسي مستقيم آتني معنا داشت و با جغرافياي سياسي امروزي سازگار نيست و امكان تحقق آن وجود ندارد . امروز هرگاه از دموكراسي سخن مي گوييم، آموزه هاي زيادي خودنمايي مي كند؛ آموزه هايي از قبيل: قدرت محدود و مقيد حاكمان، مدت دار بودن قدرتْ مداري، حق عزل، نصب و نقد شهروندان، انتخابات آزاد، آزادي هاي اجتماعي، تفكيك قوا و قوه قضائيه مستقل، قانون مداري و حاكميت مقتدرانه قانونِ برآمده از منويات و آمال شهروندان.


3. دموكراسي به مثابه نهاد

در اين نوشتار سعي شده است نگرش و ديدگاه كارل ريموند پوپر (1994ـ 1903) درباره دموكراسي و تأثير نگرش او در مفهوم دموكراسي بررسي شود. سؤال اصلي اين پژوهش اين است كه «آيا انديشه پوپر در تغيير نگرش به مفهوم دموكراسي تأثيرگذار بود؟» فرضيه اصلي نيز اين است كه «انديشه پوپر درباره دموكراسي در تغيير فهم اكثريتي از دموكراسي به دموكراسي نهادينه تأثيرگذار بود.»

زماني كه پوپر به دموكراسي و ضرورت بازْتعريف آن مي انديشيد، وضعيت دموكراسي در عمل چگونه بود؟ در پاسخ به اين سؤال مي توان گفت پوپر زماني كتاب «جامعه باز و دشمنان آن» را نوشت و در سال 1945 منتشر كرد كه بلاي جنگ جهاني دوم بر سر بشريت سايه افكنده بود و محور اين شر بزرگ، هيتلر، كسي بود كه محصول دموكراسي بود. هيتلر در انتخابات آزاد و با رأي اكثريت به قدرت رسيده بود و اين همان تعريف و معنايي بود كه تا آن زمان از دموكراسي ارائه مي شد؛ يعني حكومت اكثريت. در آلمانِ پس از جنگ جهاني اول و در دوران زمام داري مارشال فن هيندنبورگ «von hindenburg» حزب كوچك ناسيونال سوسياليست كارگري آلمان به رهبري آدولف هيتلر به بزرگ ترين حزب سياسي آلمان تبديل شد و با پيروزي اين حزب در انتخابات ملي 1932، هيندنبورگ در ژانويه سال 1933 هيتلر را به مقام صدر اعظمي آلمان برگزيد. تا اين مرحله، دموكراسي اكثريتي حاكم است، اما يك سال بعد، و در پي مرگ هيندنبورگ در ماه اوت سال 1934، هيتلرِ برآمده از مزاياي دموكراسي، كمر همت به ذبح دموكراسي بست و مقام رياست جمهوري و صدراعظمي را با هم ادغام كرد و تحت عنوان فوهرر «fuhrer»، يا «پيشوا»، فرمانرواي بلامنازع آلمان شد(5) و حتي ساختار دموكراتيك را بر هم زد.

اين مرد بهره مند از مواهب دموكراسي، فعاليت احزاب سوسيال دموكرات و نيز كمونيست را غيرقانوني اعلام كرد(6) و سپس دست به كشورگشايي و تجاوز، كشتار و قتل عام زد و آن شد كه همه مي دانيم. پوپر اتريشي نيز شاهد و در عين حال متأثر از اين رويدادها بود. اين سؤال در ذهن پرسشگر اين رياضيدان، فيزيكدان و روان شناس اتريشي ايجاد شد كه چه بر سر دموكراسي، مفهومي كه دستاورد مهم و بزرگ بشر خوانده مي شود، آمده است؟ آيا بشر اشتباه كرده است و دموكراسي پديده بي خاصيتي است؟ يا بشر در فهم دموكراسي دچار خطا شده است؟ آيا بايد به بازْتعريف، نقد و اصلاح دموكراسي همت گمارد؟


4. بنيادهاي فكري پوپر و تأثير آنها بر فهم او از دموكراسي

بحث ها و نظرات پوپر در خصوص دموكراسي و در دفاع از ليبرال دموكراسي در كتاب قطور و حجيم جامعه باز دشمنان آن و برخي مصاحبه ها و مقالات پوپر آمده است. ديدگاه هاي او درخصوص علم و فلسفه و معرفت و نظريه معروف «ابطال گرايي» (falsifiability) در نگرش اجتماعي او تأثيرگذار بوده است و در اين جا به جهت اهميت آنها به مفروضات ذهني پوپر اشاره خواهيم كرد.

پوپر معتقد بود هيچ نظريه علمي، مسجّل و اثبات شده قطعي نيست و علمِ كامل و تكامل ناپذير وجود ندارد و دانش و شناخت علمي، ماهيتي غيرقطعي و غيرنهايي و حدسي دارد. او معتقد بود كه تكرار مشاهده يا آزمايش، يقين علمي را افزايش نمي دهد، از اين رو علم تجربيِ استقراييِ قانون ْياب، از لحاظ منطقي و تجربي، بنيان محكمي ندارد و صدق قوانين استقراييِ مكشوف (چنان كه هيوم مي گفت) قابل اثبات نيست، ولي صرفاً به اين دليل نمي توان آنها را رها كرد، بلكه بايد از طريق آزمون سنجيده شوند تا بتوان آنها را رد يا تكذيب كرد. پس بايد نظريه هاي علمي را چنان تنظيم كنيم كه به سهولت قابل انتقاد و ابطال باشند؛ زيرا دانش از طريق رد و نقد پيشرفت مي كند.(7)

وي با رد استقراء، به عنوان روش شناخت علمي كه يادگار فرانسيس بيكن بود، مدعي شد حصول علم از راه تجربه و مشاهده نيست. برخلاف پوزيتيويست ها كه استقراء را شاخص و مميز علم از غيرعلم يا شبه علم مي دانستند، او مي گويد «خطاپذيري» fallibility و «ابطال پذيري» احكام است كه علم و شبه علم را از هم متمايز مي كند. پوپر در مصاحبه اي كه برايان مگي با او انجام مي دهد مثالي مي زند: «مشاهده سفيد بودن قو، هرقدر هم مكرر صورت گرفته باشد، نظريه سفيد بودن همه قوها را مسجل نمي كند. اولين دفعه كه يك قوي سياه مشاهده شد، نظريه باطل مي شود».(8) در همين مصاحبه برايان مگي از پوپر مي پرسد: كساني گمان مي كنند فلسفه سياسي پوپر ربطي به فلسفه علوم او ندارد، در حالي كه پوپر همان نظرياتي را كه در علوم طبيعي داشته به علوم اجتماعي هم تسري داده است و فلسفه وي در اين دو زمينه به ظاهر متفاوت در واقع يكي است. پوپر در پاسخ مي گويد: «هميشه ما، چه در سياست و چه جاهاي ديگر، اشتباه مي كنيم، ولي سعي داريم از اشتباهاتمان عبرت بگيريم. من اين آمادگي براي عبرت گرفتن و هوشياري براي پيداكردن اشتباهات را شيوه برخورد عقلاني نام داده ام كه هميشه ضدتعبد و مرجعيت طلبي است. در سياست، پايه اين روش عبرت آموزي از اشتباهات، انتقاد و بحث آزاد درباره اقدامات حكومت است».(9)

همان گونه كه ملاحظه مي شود پوپر بين فلسفه علم خود و ديدگاه هاي سياسي اش، به ويژه درباره دموكراسي، پيوند بر قرار مي كند.


5. نگرش پوپر به دموكراسي

آراي پوپر درخصوص دموكراسي تحت ذيل دفاعيات او از ليبراليسم و پيوندي كه او بين ليبراليسم و فلسفه علم خود برقرار مي كند قابل جست وجو است؛ زيرا وي ريشه نظام اجتماعي و سياسي را در انديشه ها و نظريه هاي فلسفي جست وجو مي كند و از اين رو براي حمله به توتاليتاريسم، كه مصداق آن در قرن بيستم رژيم هاي فاشيستي ايتاليا و استاليني شوروي و نازيستي هيتلر بود، به بنيادهاي فلسفي و فكري اين نظام ها در تاريخ فلسفه حمله مي كند و سه نفر را به باد انتقادهاي سهمگين مي گيرد و تأكيد مي كند كه «بايد عادت به دم فروبستن و سر فرود آوردن در برابر مردان بزرگ را از خويش دور كنيم. مردان بزرگ خطاهاي بزرگ مرتكب مي شوند و بعضي از بزرگ ترين پيشوايان گذشته، پشتيبان حمله هميشگي به آزادي و عقل بوده اند».(10) اين سه بزرگ و پيشوا، كه پوپر آنها را دشمنان عقل و آزادي و بالتبع ليبرال دموكراسي مي خواند، عبارتند از: افلاطون، هگل و ماركس.

نكته جالب اين جاست كه پوپر هرچند بر ضرورت بيان شفاف نظرات و نظريه ها، به منظور امكان ابطال آنها، تأكيد مي كند، ولي مخالف سرسخت تعريف مفاهيم است و در جايي تأكيد مي كند كه «من به هيچ وجه نمي خواهم نظريه را تعريف كنم». او مي گويد: «من سي سال است كه پوچي تعاريف را اعلام كرده ام و بطلان اين خرافه را نشان داده ام كه مي گويد اگر بخواهيم دقيق باشيم بايد الفاظي را كه به كار مي بريم تعريف كنيم. سعي كرده ام با رواج اين خرافه، به خصوص در فلسفه اجتماعي و سياسي، مبارزه كنم».(11)

پوپر بحث خود را در خصوص دموكراسي با تغيير سؤال اساسي و مطرح در فلسفه سياسي آغاز مي كند: «چه كسي بايد حكومت كند؟». پوپر معتقد است اين پرسش ساده دلانه را مي توان نسبت به حكومتي كوچك نظير دولت شهر آتن، كه همه افراد متشخص آن يكديگر را كاملاً مي شناختند، مطرح كرد. ترديدي نيست كه اين پرسش امروز هم هنوز ناخودآگاه در پشت تمام بحث هاي سياسي قرار دارد. ماركس و لنين، موسوليني و هيتلر، نظير بيشتر سياستمداران دموكرات، غالباً ـ بي آن كه خود بدانند ـ در باب اين مسأله كاملاً شخصي تعمق مي كردند و وقتي به جمع بندي قواعد كلي خود مي رسيدند، معمولاً مي خواستند به اين پرسش پاسخ دهند كه چه كسي بايد حكومت كند؟ پاسخ افلاطون چنين بود كه: بهترين شخص بايد حكومت كند، كه آشكارا جوابي اخلاقي بود. ماركس و انگلس پاسخ مي دادند: پرولتاريا بايد حكومت كند (نه مثل امروز سرمايه داران) و قدرت حكومتي به واقع بايد در دست پرولتاريا باشد و آنها بايد با اقتدارات ديكتاتوري حكومت كنند. هيتلر هم معتقد بود او بايد حكومت كند و او هم مانند پيشينيانش اين پرسش را كه چه كسي بايد حكومت كند، اساسي مي دانست.

به نظر پوپر پرسش فوق، پرسش كاذبي (false) است كه به فريبكاري مي انجامد و حاصلي ندارد جز جواب هاي مسخره و احمقانه كه فرصت طلبانه با الزامات اخلاقي جفت وجور مي شود. وي در نتيجه پيشنهاد مي كند اين پرسش را با پرسشي كاملاً متفاوت عوض كنيم و سؤال كنيم: «آيا شكل هايي از حكومت وجود دارد كه نكوهيده و شرم آور باشد؟» يا از زاويه اي مخالف بپرسيم: «آيا شكل هايي از حكومت وجود دارد كه بگذارد خود را از شر حاكميت هاي شيطاني و حتي ناكارآمد و زيان آور خلاص كنيم؟».(12) به نظر پوپر ديكتاتورها يا حكومت هاي جبار از لحاظ اخلاقي شيطاني هستند و تحمل اين گونه حكومت ها نه تنها سخت است، بلكه چون پاسخ گويي ندارند تحمل ناپذير هم هستند. حكومت ديكتاتوري وضعيتي را تحميل مي كند كه ما مسئول آن نيستيم و غالباً قدرت تغيير آن را هم نداريم؛ بنابراين، وظيفه اخلاقي است كه هرچه در توان داريم براي پيشگيري از به قدرت رسيدن اين گونه حكومت ها انجام دهيم و اين هدفي است كه ما از طريق شكل هاي مختلف حكومت هاي به اصطلاح دموكراتيك براي تحقق آن تلاش مي كنيم.

بدين ترتيب از نظر پوپر دموكراسي ها حاكميت هاي مردمي نيستند، بلكه بيش از هرچيز نهادي هستند كه به مردم اجازه مي دهند خود را عليه ديكتاتوري مجهز كنند. دموكراسي ها به حكومت ديكتاتوري مجال بروز نمي دهند و نمي گذارند قدرت متراكم و متمركز شود، بلكه تلاش مي كنند تا قدرت ها محدود باشد. چيزي كه اهميت دارد اين است كه حكومت هاي دموكراتيك، در اين معنا، اجازه دهند كه وقتي دولت در ايفاي حقوق و وظايفش فرومي ماند، يا وقتي مردم سياست آن را بد يا نادرست مي دانند، قدرت بدون خون ريزي دست به دست شود و آن دولت نادرست و ناكارآمد به شكل مسالمت آميز جايش را به دولتي ديگر بدهد.

پوپر در رويكرد ديگري به دموكراسي اين بحث را مطرح مي كند كه شعار «حكومت مردم بر مردم به وسيله مردم» دروغي بيش نيست و شعار «حكومت اكثريت» هم دروغ بزرگي است كه به دموكراسي نسبت داده مي شود؛ زيرا به نظر پوپر هيچ وقت اكثريت حكومت نمي كنند: «صرف نظر از اين كه كدام حزب انتخابات را ببرد، من و شما حكومت نمي كنيم و البته دموكراسي هم هرگز حكومت مردم نبوده است و هرگز هم نبايد و نشايد كه چنين باشد». پوپر حتي مي گويد تعدد و تكثر احزاب و نيز شيوه نمايندگي نسبي، چيزهاي خيلي بدي هستند؛ زيرا تشتت و چندگانگي احزاب اجباراً باعث شكل گرفتن دولت هاي ائتلافي مي شود و در اين گونه دولت ها، از آن جا كه همه چيز بر محور سازش و بده و بستان مي چرخد، هيچ كس در محضر دادگاهِ مردم، تقبل مسئوليت نمي كند. همچنين معلوم نيست كه بتوان دولتي را بركنار كرد؛ زيرا تنها چيزي كه دولت ها براي باقي ماندن در رأس قدرت نياز دارند، يافتن يك شريك ائتلافي كوچك است.(13)

بنابراين، پوپر به بيان ساده اي از دموكراسي اكتفا مي كند و سؤالات احتمالي را در حواشي آن پاسخ مي دهد. به عقيده پوپر دو قسم حكومت وجود دارد: يكي آن كه مي توانيم بدون خون ريزي از شرش خلاص شويم؛ قسم ديگر آن كه بدون خون ريزي، و چه بسا به هيچ وجه، خلاصي از شرش ميسر نيست. اولي دموكراسي و دومي حكومت جابرانه است. از نظر پوپر در دموكراسي نهادهايي وجود دارد كه تغيير حكومت را بدون خشونت امكان پذير مي كند؛ نهادهايي مثل رسانه هاي آزاد، نهادهاي مدني تأثيرگذار در حوزه هاي مختلف، حاكميت فرهنگ انتقادپذيري، دستگاه قضايي مستقل و قانونْ سالارِ غيروابسته به حاكميت و پارلمان مردمي (هم از نظر روي كار آمدن، هم از نظر عملكرد و هم از نظر نظارت و ارزيابي). از اين رو پوپر، راز پيشرفت دموكراسي هاي غربي را نه در ثروت و منابع طبيعي آنها، بلكه در سابقه وجود انديشه آزادي و انتقاد مي داند كه از ويژگي هاي اساسي دموكراسي است؛ زيرا دموكراسي امكان آن را فراهم مي كند كه سياست هاي دولت همچون فرضياتي تلقي شوند كه بايد مدام در معرض حك و اصلاح قرار گيرند. سياست گذاري ذاتاً متضمن تبعات پيش بيني نشده است و هرچه بحث و انتقاد درباره آن بيشتر باشد، امكان توفيق آن بيشتر است؛ زيرا انتقاد، احتمال حذف خطا را افزايش مي دهد.

از نظر پوپر، در سياست گذاري حسن نيت كفايت نمي كند و تصميمات سياسي بايد دائماً آزمايش شوند. نه به اين منظور كه موارد موفقيت آنها معلوم گردد، بلكه به قصد مشخص شدن نارسايي ها و معايب آنها. خطا در تصميمات سياسي، همانند نظريه هاي علمي، وقتي آشكار مي شود كه انتقاد ممكن باشد و اين خود مستلزم وجود جامعه باز و تكثرگراست. جامعه باز جامعه اي است كه در آن سياست هاي دولت، برحسب انتقادات مستمر، تعديل و دگرگون شود. البته دگرگوني در سياست ها به طور اساسي مستلزم تغيير هيأت حاكمه است. از اين رو وجود مخالفان سازمان يافته و امكان انتقال مسالمت آميز قدرت دولتي از گروهي به گروه ديگر، شرط تحقق جامعه باز است. بنابراين دموكراسي فقط به معناي روشي كه بر طبق آن حكام را اكثريت انتخاب مي كند، نيست. ممكن است اكثر مردم، چنان كه در ديكتاتوري هاي انقلابي پيش آيد، حكامي را انتخاب كنند كه مخالف جامعه باز، نهادهاي مدني و آزاد و انتقاد باشند. چنين دريافتي از دموكراسي، صوري است. جامعه باز ممكن است نه تنها از جباران و اقليت ها بلكه از اكثريت نيز آسيب ببيند. بنابراين به حق مي توان در برابر اكثريت ها از جامعه باز و نهادهاي آزاد دموكراتيك دفاع كرد. چه بسا مردمْ فريبان و مستبداني كه به شيوه هاي خاص خود توده هاي مردم را همراه خويش كرده اند و به نام حمايت مردمي، جامعه باز و نهادهاي دموكراتيك را از بين برده اند.

مسأله مهم ديگري كه پوپر در موضوع دموكراسي مطرح مي كند، نقص اساسي دموكراسي در امكان رشد دادن به مخالفان دموكراسي است؛ يعني بزرگ ترين خطري كه دموكراسي را تهديد مي كند برآمدن و به قدرت رسيدن مخالفان دموكراسي در فضاي دموكراتيك است؛ مخالفاني كه پس از به قدرت رسيدن، لحظه اي در مبارزه با دموكراسي تعلل نخواهند كرد؛ كساني مثل هيتلر در جمهوري وايمار. پوپر در اين جا تصميم قاطع مي گيرد و حكم بر سركوب دشمنان تساهل و دموكراسي مي دهد؛ زيرا گروه هاي ضدتساهل و دموكراسي به بنياد جامعه باز آسيب مي رسانند و اين نقدي است كه بسياري به پوپر وارد ساخته اند و آن را يك نقص در انديشه ليبرال ـ دموكراسي پوپر دانسته اند.

نكته مهم ديگر نوع ارتباط دموكراسي از نظر پوپر با نظريه هاي دولت است. واقعيت اين است كه ديدگاه پوپر در خصوص دموكراسي چندان با مصالح نظام هاي سياسي در هر كجاي دنيا خوش نمي آيد و دولت در اين انديشه به جايگاه پست و بي ارزشي تنزل پيدا مي كند. البته از منظر ليبرال هاي ديگر هم وجود دولت لازم است، ولي پوپر، با تمسك به نظريه ابطال پذيري، اساساً امكان سرنگوني دولت ها را يك ضرورت دموكراتيك مي شمارد و نبود اين امكان را جابرانه و حكومت مستقر در اين فضا را جبّار مي نامد. به عبارت ديگر از منظر پوپر، حكومتي دموكراتيك است كه همواره آماده كنار نهادن قدرت با خواست مردم باشد وگرنه دموكراتيك نيست و نمي تواند دموكراتيك بودن خود را توجيه كند.

در چنين فضايي اين سؤال به حقي است كه اين گونه دموكراسي با كدام نظريه دولت سازگار است؟ نظريه دولت مطلقه؟ نظريه دولت مشروطه؟ نظريه اخلاقي دولت؟ نظريه طبقاتي دولت؟ يا نظريه كثرت گرايان درباره دولت؟ به نظر مي رسد دموكراسي از نظر پوپر با نظريه هاي دولت حداقلي يا كثرت گرا سازگار است؛ زيرا، چنان  كه مي دانيم، دولت كثرت گرا به معناي متعارف كلمه واجد حاكميت نيست؛ زيرا خود تركيبي از گروه هايي است كه خودمختاري و استقلال نسبي آنها به عنوان جزئي از مفهوم دولت كاملاً شناسايي شده است. اين گروه ها واجد شخصيت حقوقي واقعي هستند. حكومت، به عنوان كانون دولت، گروه هاي مختلف را در بسياري از حوزه هاي فعاليتشان آزاد مي گذارد. بدين سان حكومت، وجود مراكز مختلف اقتدار را شناسايي مي كند. از همين رو دولت كثرت گرا به عنوان دولتي تعريف شده است كه در آن هيچ مرجع و منبع اقتدار واحدي وجود ندارد كه از همه جهت صالح و فراگير باشد. وظيفه گروه حاكمه نه اعمال قدرت نامحدود، بلكه تنظيم روابط ميان گروه ها و افراد به منظور تأمين عدالت و نظم و آزادي است.(14)

به عبارت ديگر رابطه دولت و دموكراسي در انديشه پوپر هرچند به روشني تبيين نشده است، ولي از بررسي نگاه او به دموكراسي مي توان به نظريه دولت مدنظر او پل زد و آن فرضيه اي است كه ديگر محققان آن را پژوهش كرده اند، به اين گونه كه تحول مفهوم دولت، در قالب ظهور نظريه هاي دولت، حداقل از حدود سال 1975 ميلادي به بعد در اكثر نظريه ها موج تازه اي از روند دموكراسي را در جهان مطرح كرده است. به عبارت ديگر دولت متغير در اين فرضيه، مستقل، و دموكراسي متغير، وابسته فرض شده است و به موازات ظهور و بروز دولتي قوي، جامعه اي ضعيف و منفعل شكل گرفته است و، برعكس، به موازات پديدار شدن دولتي كوچك و حداقلي، جامعه اي قوي و فعال و مستعد گسترش دموكراسي رشد كرده و باليده است.(15)
http://afghantakamol.blogfa.com/post-344.aspx

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

کارل پوپر و اندیشه عدالت

کارل پوپر و اندیشه عدالت

(بهرام محیی - دویچه وله)
کارل پوپر
در پيگيری مباحث عدالت، به سده­ی بيستم و آرای کارل رايموند پوپرفيلسوف اتريشی­تبار انگليسی می­رسيم. پوپر با برآمد حکومت­های تام­گرا (توتاليتاريستی) در اروپا، دو اثر مهم خود يعنی «جامعه­ی باز و دشمنان آن» و نيز «فقر تاريخگرايی» را که شالوده­ی فلسفه­ی سياسی او را می­سازند، منتشر ساخت. اين دو اثر، تلاش وی را در دفاع از آزادی، مقابله با جنگ و طرد انديشه­های سياسی تام­گرايانه و اقتدارطلبانه نشان می­دهند.
پوپر متفکرانی را که با انديشه­های خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومت­های جبار بوده­اند، «پيامبران کاذب» می­نامد و تأکيد می­کند  که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگی خود روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای سنگين مرتکب شده­اند و تسلط فکريشان هنوز مايه­ی گمراهی انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتی سنجشگرانه رديابی می­شوند و سرانجام در مقابل قاضی دادگاه عقل قرار می­گيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکرانی هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنش­های تند می­داند و انديشه­هايشان را در خدمت دشمنی با آزادی و عروج نظام­های تام­گرا (توتاليتر) ارزيابی می­کند.
پوپر مارکسيسم را نيز در راستای تلاش برای ساختن جهانی بهتر، يکی از خطاهای بزرگ انسانی به شمار می­آورد و در سنجش آرای مارکس خاطرنشان می­سازد که پيش­بينی­های وی در مورد آينده­ی «نظام سرمايه­داری» نادرست از آب درآمده و اين نظريه­ی او که با رشد سرمايه­داری، کارگران بطور روزافزون دچار فقر و نکبت می­گردند و لايه­های ميانی نيز به خيل عظيم آنان می­پيوندند، متحقق نشده است. به نظر پوپر، مارکس در اين ادعای خود دچار يک تناقض درونی شده است، زيرا نمی­توان از طرفی مستمرا" توليد انبوه کالا را افزايش داد و از طرف ديگر ادعا کرد که همواره بر سپاه تنگدستان و بی­چيزان افزوده می­گردد؛ پس چه کسی قرار است اين همه کالا را مصرف نمايد؟
 
پوپر به دفاع از دستاوردهای دمکراسی ليبرال برمی­خيزد و عليرغم انتقاد از ضعف­های آن، چنين نظامی را عادلانه­ترين و بهترين نظامی ارزيابی می­کند که تا کنون در تاريخ بشريت تحقق يافته است. به نظر وی، تمام نظام­هايی که در طول تاريخ به انسان­ها وعده­ی بهشت روی زمين را داده­اند، سرانجام به دوزخ منتهی شده­اند، اما دمکراسی تنها نظامی است که صرفا" با تلاش و اراده­ی خود مردم می­تواند پابرجا بماند. به عقيده­ی پوپر، اگر قرار باشد افزون بر آزادی، «دمکراسی اقتصادی» (عدالت اجتماعی) نيز ايجاد گردد، همين «آزادی صوری محض» تنها وثيقه­ی تحقق آن است. پوپر تصريح می­کند که مارکس در نظری ساده لوحانه، دولت را ابزار سرکوب طبقه­ی حاکم ارزيابی می­کند و وعده­ی زوال آن را در جامعه­ی بی­طبقه می­دهد، اما مارکس هرگز به اين معمای آزادی دست نيافت که دولت در تأمين آزادی و انسانيت چه خدماتی می­تواند و بايد انجام دهد. به نظر پوپر، بايد از طريق استقرار آزادی، بر قدرت مهار زد و آن را رام کرد. سپس می­توان از طريق ايجاد نهادهايی در حيطه­ی نظام دمکراتيک، بر قدرت اقتصادی نيز مهار زد و مانع دربندشدن انسان­ها گشت؛ اما با از بين رفتن آزادی، حتا برابری ميان بنديان نيز باقی نخواهد ماند.
در آنچه که مشخصا" به بحث عدالت مربوط می­گردد، کارل پوپر در نخستين جلد از کتاب «جامعه­ی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «افسون افلاطون»، به بررسی ديدگاه­های فيلسوف کلاسيک يونان می­پردازد و از جمله «عدالت تام­گرا»­ی او را به شدت مورد نکوهش قرار می­دهد. وی از جمله خاطر نشان می­سازد که در حاليکه مفهوم عدالت در ذهن ما معنای تقسيم برابر در مسئوليت­های شهروندی يعنی تقسيم محدوديت­های آزادی، برابری در مقابل قانون و غيرجانبدار بودن محاکم قضايی را تداعی می­کند، افلاطون از اين مفهوم، مزايای طبقاتی را درک می­کند. به نظر پوپر دريافت انساندوستانه از عدالت به اين معناست که مساوات در ميان انسان­ها برقرار باشد، مزايای «طبيعی» حذف گردند، فرديت حفظ شود و سرانجام پاسداری از آزادی­های شهروندان وظيفه­ی دولت تلقی گردد. به عقيده­ی پوپر، افلاطون در مقابل هر يک از اين خواسته­های سياسی يک اصل می­گذارد: اصل برتری طبيعی، اصل تام­گرايی و اصلی که به موجب آن، پشتيبانی و تقويت دولت بايد وظيفه و هدف فرد باشد.
پوپر در جستجوی نظام عادلانه­ی سياسی، اين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت را مبنی بر اينکه «چه کسی بايد حکومت کند؟»، پرسشی نادرست می­داند. به عقيده­ی او چنين پرسشی مبتنی بر ديدی اقتدارگرايانه است و پاسخی مرجعيت­گونه می­طلبد. از همين رو  چنين پرسشی، پاسخ­های کلاسيکی نيز به همراه آورده است مانند: «بهترين­ها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جای شگفتی نيست که پاسخ­هاي ارائه شده نه تنها با خود تناقضاتی به همراه می­آورند، بلکه بعدها به بديل­های مهملی چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره دگرگون می­شوند. بطور خلاصه می­توان گفت که برای پوپر در زمينه­ی حکومت کردن، پرسش «چه کسی؟» مطرح نيست، بلکه پرسش «چگونه؟» مطرح است.
از همين جهت وی متقابلا" پيشنهاد می­کند که بهتر است پرسشی فروتنانه­تر را جانشين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم: «چه­کار می­توانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمی­توانيم به نظريه­ای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن و يک نظام سياسی عادلانه نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطونی در اين مورد که «چه کسی بايد حکومت کند؟»، متواضعانه بپرسيم که: «کدام شکل حکومتی اجازه می­دهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟». به اين ترتيب می­توان نتيجه گرفت که دمکراسی امروز نيز مانند دمکراسی 2500 سال پيش در آتن، تلاشی است برای ايجاد آنچنان نظام حکومتی که بايد مانع عروج جباريت شود.
پوپر خاطر نشان می­سازد که دمکراسی به معنای «حکومت مردم»، نام فريبنده­ای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمی­کنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی می­تواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان بردارد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبنده­ی خود و تحت فشار مشکلات و دشواري­های عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع کردن قوانين مشروط، ايده­های عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. به اين اعتبار می­توان گفت که دمکراسی از نظر پوپر نه حکومت مردم، بلکه تجهيز نهادی در مقابله با ديکتاتوری است. دمکراسی­ها در تلاشند تا به ياری قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری، مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.
پوپر در تعيين سنجيدار نظام سياسی آزاد خاطر نشان می­سازد که نظامی از نظر سياسی آزاد است که نهادهای سياسی آن به شهروندانش اين امکان عملی را بدهد که در صورت اراده­ی اکثريت بتوانند حاکمان را بدون خونريزی برکنار سازند. به عبارت ديگر ما هنگامی از نظر سياسی آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزی برکنار کنيم و تا زمانی که چنين امکانی داريم نبايد نگران باشيم که چه کسی حکومت می­کند. پوپر نام چنين نظامی را که در  دمکراسی­های غربی وجود دارد «جامعه­ی باز» می­گذارد. مهمترين ويژگی جامعه­ی باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در گستره­های آن است. جوامع باز نقطه­ی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی هستند که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريه­های علمی، منظومه­ی کاملی از عقايد ايدئولوژيک با ادعای انحصار حقيقت حاکم است. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمی­انجامد و خشونت در حذف نظريات مخالف نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت است که راه را برای انکشاف خرد می­گشايد.
پوپر در دفاع از دمکراسی ليبرال تصريح می کند که بايد از خود بپرسيم بيلان نيکی و بدی که اين نظام تا کنون دربرداشته چگونه است؟ آيا نيکی­های چنين نظامی بر بدي­های آن می­چربد؟  او می­افزايد: اگر چه دمکراسی بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقی بهترين نظام ممکن نيست و در بسياری از زمينه­ها می­توان و بايد آن را بهبود بخشيد، اما اين نظام از نظر تاريخی بهترين نظام سياسی است که ما سراغ داريم. معنای اين سخن آن نيست که ما نبايد اين نظام  را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسی اساسا" به نقد زنده است و دستاوردهای آن را نمی­توان هميشگی و بازگشت­ناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد.
کارل پوپر در يکی ديگر از آثار مهم خود تحت عنوان «گمان­ها و وازنش­ها»، از جمله در توضيح دريافت خود از عدالت، به بحث در مورد آغازه­های ليبراليسم می­پردازد و تزهای گوناگونی در اين زمينه ارائه می­دهد. به نظر وی، دولت اساسا" شّر است اما شّری ضروری. اختيارات دولت نبايد  بيش از آن باشد که ضرورت ايجاب می­کند. به نظر پوپر، برای نشان دادن ضرورت اين شرّ لازم نيست که به توماس هابسمتوسل شويم و انسان را گرگ انسان بدانيم. حتا اگر انسان را دوست انسان يا فرشته­ی انسان بدانيم، باز در چنين جهانی انسان­های ضعيف و انسان­های قوی وجود خواهند داشت. اما در چنين جهانی افراد ضعيف از اين حق برخوردار نيستند که افراد قوی آنان را تحمل کنند و در واقع بايد از بابت لطف آنان در تحملشان سپاسگزار باشند. حال هر کس ـ اعم از ضعيف يا قوی ـ که بر اين نظر است که هر انسانی حق زندگی دارد و می­بايست از حق او پاسداری شود، ضرورت وجودی دولت را به رسميت می­شناسد، دولتی که بايد از حق همگان پاسداری کند.
پوپر می­افزايد که نشان دادن اين امر که دولت در عين حال يک خطر دائمی است کار دشواری نيست. زيرا هرآينه دولت بخواهد وظايفی را که به آن محول شده انجام دهد، بايد قدرت و اختيارات بيشتری از تک تک شهروندان و حتا گروه­های اجتماعی داشته باشد. تدابيری که ما برای مقابله با خطر سوء استفاده از اين قدرت و اختيارات می­انديشيم و تأسيساتی که به اين منظور ايجاد می­کنيم، هيچکدام نمی­توانند چنين خطری را کاملا" از بين ببرند. ما همواره محکوميم هزينه­ی پاسداری از حق را به دولت بپردازيم، نه فقط به صورت ماليات، بلکه حتا از طريق تحقيری که به واسطه­ی تکبر دولتمردان نصيب ما می­گردد. اما مهم اين است که هزينه­ای که می­پردازيم خيلی گزاف نباشد.
به نظر پوپر، دمکراسی نمی­تواند و نمی­بايست در حق شهروندان خود نيکوکاری کند. در واقع نيز دمکراسی به تنهايی نمی­تواند کاری صورت دهد. نيکوکاری­ بايد توسط شهروندان صورت گيرد. دمکراسی چيزی جز چارچوبی مناسب برای کنش افراد نيست و ما اجازه نداريم دمکراسی و آزادی را با رفاه و معجزه­ی اقتصادی يکی بگيريم. خطای بزرگی است اگر برای مردم چنين تبليغ کنيم که آزادی برای همگان رفاه، و دمکراسی برای جامعه اعتلای اقتصادی به همراه خواهد آورد. آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی تک تک انسان­ها نيست. اين امر تا حدود زيادی به شانس و اقبال و شايد به طور نسبی به لياقت و تلاش و فضيلت­های ديگر وابسته است. بايد بطور واقع­بينانه مرزهای دولت رفاه را در نظر گرفت و خطرناک است اگر مسئوليت انسانی را در مورد خود و وابستگانش از او سلب و يا پيکار زندگی را برای انسان جوانی زيادی آسان کنيم. چرا که در نتيجه­ی از بين­رفتن مسئوليت شخصی بی­ميانجی، می­تواند معنای زندگی افراد نيز از دست برود.
به باور پوپر، آنچه که می­توان درباره­ی دمکراسی و آزادی گفت، در بهترين حالت اين است که آنها تأثير لياقت شخصی فرد را بر روی رفاه او تا حدودی نيرومندتر می­سازند. پس ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمی­توان به ارزشهای مادی فروکاست. پوپر در اين زمينه اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور می­شود که: «زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از عبوديت برتر است» و می­افزايد که ما آزادی سياسی را برای اين برنمی­گزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده می دهد، ما آن را برمی­گزينيم زيرا که تنها صورت انسانی همزيستی ميان افراد بشر را ممکن می­سازد؛ تنها صورتی که در آن ما می­توانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم. اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتی را که آزادی در اختيارمان می­گذارد متحقق سازيم، به عوامل بسياری و پيش از همه به خود ما بستگی دارد.
پوپر يادآور می­شود که ما به اين دليل دمکرات نيستيم که هميشه حق را به اکثريت می­دهيم. قرار نيست اگر اکثريت تصميم به نفع استبداد بگيرد، يک دمکرات دست از اعتقادات خود بردارد. پوپر نقش نهادهايی را که ريشه در سنت­های دمکراتيک جامعه دارند بسيار با اهميت تلقی می­کند و يک آرمانشهر (اتوپی) ليبرال، يعنی دولتی را که بصورتی خردگرايانه بر شالوده­ای بدون­سنت استوار باشد ممتنع يا ناممکن می­داند. برای او ليبراليسم اعتقادی است متکی بر تغييرات اصلاح­طلبانه و تدريجی و نه يک طرح انقلابی. وی خاطر نشان می­سازد که آن دسته از سنت­های دمکراتيک جزو مهم­ترين هستند که چارچوب­های اخلاقی (منطبق بر چارچوب­های نهادی قانونی) جامعه را تشکيل می­دهند و تجسم معنای سنتی عدالت و آداب و رسوم و احساس اخلاقی هستند. اين چارچوب اخلاقی، شالوده­ای است که بر مبنای آن هر جا که لازم باشد يک توافق عادلانه و منصفانه ميان علايق و منافع متعارض ممکن می­گردد. طبيعی است که چنين چارچوبی تغييرپذير است، اما تغييرات آن نسبتا" آرام و تدريجی صورت می­گيرد. هيچ چيز خطرناک­تر از ويران کردن اين چارچوب و اين سنت نيست. يک چنين اقدام ويرانگرانه­ای (همانگونه که رژيم ناسيونال­سوسياليسم در آلمان نشان داد)، قهرا" به زيرپاگذاشتن و از بين­بردن همه­ی ارزش­های انسانی می­انجامد.
پوپر در زمينه­ی عدالت اجتماعی در سطح جهانی تصريح می­کند که امروزه با توجه به دستاوردهای فن­آوری و رشد اقتصادی، برای بشريت ممکن گرديده است تا گرسنگی و فقر را در جهان ريشه­کن سازد، اما مشکلات ديگری مانع از اين امر هستند. وی از جمله يکی از اين مشکلات را در وجود حکومت­های سياسی فاسد و زورگو در کشورهای توسعه­نيافته ارزيابی می­کند و خاطر نشان می­سازد که مردم در بسياری از اين کشورها هنوز از آنچنان بلوغ معنوی برخورد نشده­اند تا بتوانند سرنوشت خود را در دست بگيرند. 
 
(استفاده از مقالات سایت تنها با ذکر نام نویسنده و لینک مستقیم به مقاله آزاد می باشدhttp://philosophers.atspace.com/p_popper.htm)

مهاجرین افغان بهانه برای فساد حکومت

دیریست که افغانستان در آتش جنگ ها میسوزد و یکجا با خود خواست ها ٬ آرزو ها و نیازمندی های شهروندانش نیز در این آتش میسوزند. پرسش این است٬ در کشوری که اسمش و تصویرش با تصویر مرگ٬ کشتار٬ شکنجه٬ مهاجرت٬ فقر٬ نا امنی٬ فساد اداری و تروریزم گره خورده است میتوان حرف از بازگشت و یا هم باز گرداندن مهاجرین به میان آورد؟  من فکر میکنم که باز هم بازی سیاسی و فساد اداری انگیزه اصلی این نیرنگ های حکومت ماست.
مهاجرت مردم افغانستان به کشور های همسایه یا جغرافیای دورتر از آن به علت های مشخص صورت پذیرفته و نیاز است تا وجدان های بیدار آن  را بر رسی نمایند. عوامل عمده این مهاجرت ها را جنگ٬ خشونت٬ افراط گرایی٬ مشکلات قومی٫ زبانی ٬ فقر٬ فساد اداری و ناتوانی حکومت در برآورده ساختن خواست های مردم میسازد. با وجود سرازیر شدن ملیارد ها دلار به افغانستان٬ هنوز این کشور و شهروندانش از فساد اداری٬ نبود حکومت داری خوب و امنیت٬ افراط گرایی٬ بیکاری و حاکمیت جنگ سالاران و تفنگ داران غیر مسول رنج میبرند و مهاجر میشوند. برای مهاجرین افغان که درکشور های مثل ایران و پاکستان زندگی میکنند٬ چی دلیل میتواند سبب شود تا این همه رنج و بدبختی را در کشور های که به هیچ صورت به اصول دموکراتیک و حقوق مهاجر پا بند نیستند متحمل شوند. مسولیت این همه بد بختی ها بدوش حکومت مفسد افغانستان و گروه های وحشی جنگ طلب میباشد که برای مردم جز پیام بدبختی چیزی دیگری را نداده اند.
بازگشت گویا داوطلبانه مهاجرین افغان به عنوان یک وسیله سیاسی و راه درامد مالی برای حاکمیت آقای کرزی٬ مارشال ٬ خلیلی و حلقات مشخص پول بگیر بین المللی زمانی مطرح میشود که هنوز کشور ما بیشترین ارقام سالانه مهاجرت را به دلایل افزایش روز افزون بحران٬ تشکیل میدهد و جامعه جهانی با تغیر واضیح در اهدافشان که گویا دموکراسی و آزادی بیان بخش مهم آن بود٬ دیگر حرف از دموکراسی در افغانستان به میان نمیاورند و تنها ثبات را هدف اصلی خود قلم میزنند. ثبات بدون دموکراسی در کشور مثل افغانستان جز معنی دیکتاتوری مطلق و فساد اداری مفهوم دیگری برای مردم نخواهد داشت. خروج نیروهای خارجی در اواسط سال ۲۰۱۳ میلادی٬ قدرت روز افزون گروه های شورشی٬ فساد اداری گسترده٬ بی اعتمادی میان پارلمان٬ ارگ ریاست جمهوری و مردم افغانستان٬ بیکاری٬ شعله ور شدن احساسات قومی و زبانی٬ مداخلات کشور های همسایه خصوصا حمایت پاکستان از گروه های تروریستی و قدرت جنگ سالاران محلی نیز دلایل مهاجرت مردم افغانستان بشمار میایند.این بهانه ها در طول ده سال تمام توسط جامعه بین المللی و حکومت آلوده به فساد آقای کرزی آدرس قرار داده شده که بجز بلند رفتن گراف به نفع چالش ها ما شاهد دست آورد مثبت در این زمینه نبوده ایم.
ضعف شخصیتی و اداری حکومت افغانستان سبب شده تا وضعیت مهاجرین افغان بدتر شود. معاهدات که حکومت کرزی با بعضی کشور های اروپایی و استرالیا بسته و نیز درخواست حکومت کرزی از کشور های اروپایی٬ مهاجرین افغان را در وضعیت دشوار و نابسامانی نسبت به مهاجرین دیگر کشور ها قرار داده و دلیل آنهم موضع گیری و خواست حکومت موجود خوانده میشود. با تاسف موضوع مهاجرین افغانستان امروز به یک دلیل یا بهانه جدید فساد حکومت افغانستان تبدیل شده و میخواهند تا از آدرس مردم افغانستان  دست گدایی به جهان دراز نمایند و امکانات احتمالی در این راه را کنار دیگر پول های به سرقت رفته قرار دهند. صد ها هزار مهاجر افغان در ایران و پاکستان بدلیل نبود امنیت و زمینه اشتغال در کشورشان٬ ظلم و ستم نیرو های امنتی و برخورد توهین آمیز شهروندان این دو کشور همسایه را تحمل میکنند که یگانه راه حل آن اصلاحات جدی در اداره و نظام افغانستان است نه درخواست پول بیشتر برای فساد بیشتر.  
در شرایط موجود بازگشت مهاجرین از پاکستان٬ ایران و سایر کشور ها یک بحران بشری خواهد بود. چون حکومت آلوده به فساد افغانستان نتوانسته و نمیتواند که امنیت جانی٬ معنوی٬ تحصیلی٬ شغلی و اجتماعی شهروندانش را تامین کند. بیکاری و فقر بیداد میکند٬ روند ترور و اختطاف شهروندان بشمول مقامات و شخصیت های سرشناس ادامه دارد٬ پول های کمک شده به تاراج میرود٬ دموکراسی و آزادی بیان توسط طالبان و حلقات اطراف شخص ریس جمهور و شورای علما بیشتر از پیش تهدید میشود و تلفات غیر نظامیان رو به افزایش است و  بلاخره گذارش های سازمان های بین المللی از بدتر شدن وضعیت غیر نظامیان٬ زنان٬ اطفال و امنیت در این کشور خبر میدهند. آیا جناب کرزی و مارشال با درخواست پول بیشتر در رابطه به مهاجرین میخواهند واقعا چی کار را انجام دهند؟ آیا با این پول علیه فساد اداری که بدستان خودشان تقویت میشود مبارزه میکنند؟ آیا با این پول میخواهند حلقه ناپاک اطراف ریس جمهور را بر طرف کنند؟ یا هم علیه گروه های دهشت افگن و تروریست مبارزه کنند؟ زیربنا های اقتصادی را تقویت کنند؟. من مطمین هستم که حکومت ناتوان و الوده به فساد آقای کرزی هرگز تصمیم برای چنین برنامه های نداشته و نخواهد داشت. پس معلوم میشود که مثل همیشه مردم و این بار معصومترین و بیچاره ترین بخش مردم افغانستان یعنی مهاجرین قرار است قربانیان سیاست های ضعیف و الوده به فساد حکومت شوند. بی برنامگی و تاکتیک های پول به دست بیاور مقامات حکومت کرزی باعث شده تا بیشترین بار و رنج معاهدات٬ صحبت های نا خردانه و تصامیم غیر منطقی آنها را مردم یا مهاجرین افغانستان بدوش بکشند. چنانچه سیاست های خشن و غیر انسانی دولت ایران و پاکستان علیه مهاجرین افغانستان ریشه در ناتوانی و بی احساسی این مقامات دارد.خروج اجباری مهاجرین افغانستان از استرالیا یا بعضی کشور های اروپایی نیز به اساس خواست های مطرح شده شخص ریس جمهور یا هم مقامات مربوط به آن صورت میگیرد که زنگ صدا و فریا نهاد های مدافع حقوق بشر را به صدا در آورده و هیچ انسانی نمیتواند بپذیرد که حکومت به این حد نا خرد شده میتواند. 
با در نظر داشت شرایط موجود و موارد ذکر شده از همه فعالین حقوق بشر و حقوق مهاجرین٬ پارلمان افغانستان٬ احزاب سیاسی٬ نهاد های اجتماعی و جامعه مدنی تقاضا مینمایم تا تلاش های خود را در جهت دفاع از حقوق مهاجرین افغانستان در بیرون از کشورشان بخرج داده جلو امضا معاهدات٬ قرارداد ها یا هم دایر نمودن کنفرانس های که زمینه های بیشتر فساد اداری و تحت فشار قرار دادن مهاجرین را به بهانه های مختلف فراهم میسازد را بگیرند. یگانه راه بازگشت مهاجرین به افغانستان مبارزه علیه فساد اداری٬ بی عدالتی٬ ناامنی و گروه های دهشت افگن است نه فشار بیشتر مهاجرین یا هم تاراج و چپاول تکس شهروندان کشور های دیگر به این بهانه. نشست سویس در دو ماه آینده یکی از این نشست هایست که باید بدلیل فساد گسترده در دستگاه حکومت آن را تحریم کرد و نباید پذیرفت که دنیا تکس شهروندان خودش را در جیب اشخاص و گروه های آلوده به فساد از آدرس و نام مردم افغانستان بریزد.
سید قباد زارع 

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

افراط گرایی٬ تروریزم٬ دموکراسی و صلح


بعد از شکست طرح ناکام پاکستان تحت نام  طالب٬استخبارات این کشور  با حمایت  و برنامه ریزی دقیق توانستند نیروهای طالبان و رهبری آنها را  به مناطق امن پاکستان برسانند. آی اس آی با استفاده از نیرو های دهشت افگن فراری توانست تا ده سال دیگر هم به جنگ خود علیه مردم افغانستان دوام داده و مرتکب جنایات وحشیانه تر در حق مردم افغانستان گردد. جنگ که تاریخ آن به بیشتر از سه دهه میرسد و در زمان های مختلف نیرو های مختلف را تحت نام و شعار دین مورد استفاده قرار داده است. با وجود ادامه جنگ و دسیسه های بیشمار حکومت پاکستان علیه مردم افغانستان٬ امروز ما شاهد دست آورد های شکنند به مثابه زمینه های هستیم که باید این زمینه ها را بگونه مناسب آن مورد استفاده قرار داد.

اما با وجود سرازیر شدن ملیارد ها دلار کمک به افغانستان٬ فساد اداری٬ ناکارآیی رهبریت حکومت و جبهه مقاومت علیه طالبان٬ جلوگیری از شکل گیری احزاب نیرومند و حزبی شدن انتخابات٬ نفوذ قلدرانه جنگ سالاران و بنیاد گراه ها و رابطه های اندیشوی٬ عاطفی و سلیقوی شخص ریس جمهورو اطرافیانش با طالبان و بد تر از همه تمامیت خواهی ریس جمهور و حلقه اطرافش چالش های عمده سر راه رشد و رفاه مردم افغانستان بوده اند. نبود اراده و تصمیم برای سرنگونی کامل طالبان و معرفی آی اس آی به عنوان طرف اصلی جنگ ٬ مردم افغانستان را با یک دشمن خطرناک ولی ناشناخته شده طرف قرار داده است. ریس جمهور و حلقه مربوط به آن که از نظر فکری و عاطفی خود را با طالبان نزدیک احساس میکنند با اجرا مانور های خاص در سدد بدست آوردن امتیازات بیشتر از جامعه جهانی و گروه های مخالف طالبان هستند  که منجر به بزرگنمایی های بیش از حد طالبان و تبلیغ روانی به نفغ آن ها شده است.

در این میان نبود برنامه و هدف مشخص از طرف مخالفین اصلی طالبان و پاکستان یا جبهه مقاومت شمال٬ سبب سقوط سطح رهبریت ایشان به دامن آقای کرزی و شکست پی در پی سیاسی این گروه گردیده است. کرزی با استفاده از ضعف رهبری٬ نبود برنامه و هدف در میان این گروه ها توانسته است تا هر یک از این رهبران را در مقاطع مختلف زمانی به نفغ خود استفاده نماید و تنها امتیاز داده شده به این رهبران  راه یافتن به دربار کرزی شاه و بدست آوردن مقدار پول بوده است که برسر آن بین هم به رقابت پرداخته اند. میتوان چنین نتبجه گرفت که مقاومت در مقابل آی اس آی و طالب تنها مدیون مهارت ها و اهداف  احمد شاه مسعود بوده است٬ چون در نبود او رهبریت جبهه شمال مصروف زر اندوزی و خوش خدمتی به کرزی شدند و این روند ادامه دارد. این گروها تا هنوز نتوانسته اند انسجام درونی خود را داشته و حد اقل یک حزب سیاسی با خط و مش مشخص را برای مردم معرفی دارند. ده سال آزمون نشان داد که نمیتوان از بقایای رهبریت جبهه شمال بیشتر از آنچه در ده سال گذشته انجام دادند انتظار داشت. اگر جایگاه امروز این افراد را با ده سال قبل مقایسه کنیم درمیابیم که آنها از همه ناتوان تر عمل نموده و هنوز قادر به جنبش امید بخش نیستند.

این نابسامانی ها دست به دست هم داده تا آی اس آی و گروه های شورشی مربوط به آن بتوانند از طریق جنگ تبلیغاتی٬ دهشت افگنی و سیاست ایجاد وحشت موقف خود را بزرگتر از آنچه که هستند معرفی بدارند. نقش رسانه ها٬ اشخاص و گروه های حتی مخالف پاکستان و طالبان در این میان ناشناخته و گنگ باقی مانده است. آنها برای اینکه حضور خود را نمایش دهند  علمبرداران تبلیغ گفتگو ها با گروه های دهشت افگن و تاریک ترین چهره های عصر یعنی طالبان و افراد حکمتیار شده اند. حلقات دوست با پاکستان تمام راه های ممکن را برای معرفی مجدد طالبان در عرصه سیاسی و نظامی بکار بستند٬ ایجاد شورای عالی صلح٬ موافقه با آزدای زندانیان طالب٬ بازگشایی دفتر قطر برای طالبان٬ شعار های طالبانی و حمایوی توسط ریس جمهور و برخی از وزرا و هم اعلامیه  اخیر شورای علما بخش از این تلاش ها بشمار میایند.  پرسش اینست٬ آیا میتوان با گروه های دهشت افگن که جنگیدن پیشه و انسان کشتن اندیشه آنهاست معامله کرد؟ آنانیکه در داخل و خارج از کشور دست به ایجاد شورا ها٬ جبهه ها و اتحادیه ها برای تقویت روند معامله با این گروه میزنند باید بدانند که تشنگی ایشان برای رسیدن به قدرت و شهرت جنایتیست که مردم افغانستان هرگز بخشیده نمیتوانند. صلح یک کلمه نیست که آن را بتوان به معامله گرفت٬ آنچه شما ها بنام صلح مطرح میکنید مردم را میفریبید٬ آتش بس با یک گروه جهت انجام جنایات بیشتر علیه دیگران میتواند مفهوم صلح را زیر سوال ببرد. طالب و اندیشه هایش مفهوم صلح را نمیشناسد٬ چون تفکر اصلی آنها کشتن انسان و نقض حقوق بشتر است. ممکن این گروه با حکومت کرزی ٬ خرم و فاروق وردک آتش بس کنند ولی این معنی صلح را نمیرساند و پیام مثبت برای مردم ما ببار نمیاورد. گروه های دهشت افگن با این ترفند ها اندیشه تجاوز و کشتن انسان های بیشتر را در گوشه و کنار جهان برنامه ریزی میکنند که تربیه گروه های افراط گراه تاجکستانی و ازبکستانی خود نمونه از برنامه های پسا قدرت رسی طالبان است. صلح را کسانی میتوانند درک کنند و به آن احترام قایل شوند که به انسان و انسانیت احترام قایل باشند.

حکومت افغانستان تا بوسه زدن بدامن رهبران پاکستانی٬ از ملت و مردم خود کمک بخواهد. هنوز فرصت های زیاد وجود دارد که میتواند حکومت٬ گروه های سرگردان سیاسی و مردم را از این همه بیچارگی و درماندگی در درباری به قول شورای علما افغانستان رهبران سیاسی٬ نظامی و دینی پاکستان نجات بخشد. اگر شخص ریس جمهور از دایره تفکرات عاطفی و سلیقوی قومی ٬ زبانی و سمتی بیرون بیاید و به مردم و به تاریخ کشورش نه به خود و تداوم قدرت شخصی یا هم ارثی اش بیندیشد٬ میتواند از طریق احترام گذاشتن به افکار مثبت آپوزیسیون ومنتقیدین سیاسی حکومت٬ پارلمان و احزاب سیاسی افغانستان یک اعتماد ملی را ایجاد کند. در این روز ها خیلی از آرامش یافتگان در داخل و بیرون کشور به بهانه های چون صلح٬ اسلام موضع نادرست پاکستان و غلامان مربوط به آن را تقویت میبخشند. حرکت طالبان از آغاز تا به حال یک تجاوز٬ نقض آشکار حقوق بشر و حقوق شهروندی بوده که چهره خشن و نادرست از افغانستان و مردم آن به جهانیان معرفی کرده است. به اساس گذارش های رسانه ها٬ رهبران این گروه در خانه های امن و تحت پوشش آی اس آی قرار دارند و افرادشان توسط آموزگاران نظامی پاکستان برای خرابکاری سرزمین ما آموزش داده میشوند. پس کدام وجدان بیدار میپذیرد که برای چنین یک دشمن نا پاک به بهانه های صلح و آشتی هویت بخشیده و آنها را از دید سیاسی تقویت نماید. هر فریاد که بنام صلح با طالبان یا امتیاز دادن به این گروه بلند میشود مفهوم تقویت خواست های گروه های دهشت افگن و حکومت پاکستان را دارد که در تلاش اند تا ارزش سیاسی حمایت مردم افغانستان را به برنامه های خود بدهند. پس هرگونه نرمش در برابر این گروه معنی پذیرش افکار آنها از جانب مردم افغانستان را داده و دنیا را وادار میسازد تا این افکار را به عنوان خواست اصلی مردم افغانستان بپذیرند. باید تذکر داد که راه یابی طالبان به حکومت و شهر های افغانستان به معنی راه یابی مفکوره های ویرانگر ترور٬ وحشت و بنیادگرایی تربیه شده آی اس آی هست که کشور را برای قرن ها بسوی تباهی خواهند کشانید. خصوصا آنهایکه در کشور های غربی و اروپایی٬ خود از نعمت دموکراسی مستفید هستند وجداناً به قضاوت بنشینند و نباید تحت هیچ عنوانی از گروه های دهشت افگن حمایت کنند٬ حتی اگر این حمایت بگونه نا آگاهانه آن شامل تبلیغات روانی تحت عنوان صلح هم باشد.

من پیشنهاد میکنم که تا آب به آسیاب طالب و دهشت افگنان ریختن٬ میتوان موارد آسان و ساده زیر را بکار برد:
۱. ایجاد شورای اعتماد و بحث ملی متشکل از حکومت٬ پارلمان٬ احزاب سیاسی و مخالفین سیاسی حکومت.
۲. اکثر کشور های جهان برای انسجام افکار عامه به یک سوژه حیاتی توجه میکنند و  در کشور ما دفاع در مقابل تجاوز ۳۰ ساله پاکستان میتواند این سوژه حیاتی باشد.
۳. آی اس آی به مثابه یک سازمان تربیه و صدور تروریزم به افغانستان و جهان معرفی شود و با هماهنگی جامعه بین المللی و کشور های منطقه به پاکستان فشار وارد شود تا این سازمان تروریستی را منحل سازد.
۴. رسانه ها ٬ شخصیت های موثر٬ جامعه مدنی و احزاب سیاسی چهره های وابسته و مزدور آی اس آی را به معرفی گرفته و حکومت را مجبور سازند تا دست از حمایت آنها بردارد.
۵. وضعیت موجود سیاسی و امنیتی را قبل از اینکه بسوی بحران نابودی برویم  به عنوان یک فرصت مناسب جهت بحث پیرامون مشکلات اساسی افغانستان مانند مشکلات قومی٬ زبانی و راه حل های آنها بگونه عملی استفاده نمایم که نوعیت نظام سیاسی کشور میتواند محوریت بحث ها باشد و یک نظام فدرال متکی به دموکراسی جدایی دین از سیاست باید جدی گرفت. 
۶. گروه ها و شخصیت های فعال بیرون از کشور٬ باید ایجاد همسویی میان گروه ها و افکار باز در سدد جلب حمایت جامعه بین المللی از این همسویی برایند نه اینکه تقویت تبلیغاتی معاملات صلح با نیرو های دهشت افگن.

تیم تمامیت خواهان که از هر گونه بحث پیرامون مشکلات اساسی مردم افغانستان دوری میکنند و آن را مغایر منافع ملی میخوانند تا دیگران را محکوم به خاموشی سازند٬باید بدانند که ما وقت زیاد نداریم و فردای که حرف با تفنگ و مرمی زده خواهد شد دیگر دیر است و نباید امروز را که با مصارف ملیارد ها دلار جامعه بین المللی در افغانستان بدست آمده از دست داد. مشکل افغانستان گروه های خاص نیستند که با شریک سازی یا بیرون رانی آنها مشکل حل شود٬ ما شاهد آنیم که در ۳ دهه اخیر گروه های درگیر تغیر کردند ولی شرایط جنگی تغیر نکرده است٬ چون ما هرگز اجازه نیافتیم تا روی مشکلات اساسی کشور چون خواست های ستراتیژیک پاکستان٫ خط دیورند٬ حساسیت ها و بی عدالتی های قومی و زبانی٬ نظام یا سیستم های متمرکز به مثابه زمینه دکتاتوری فردی٬ حزبی یا قومی بحث کرده و به نتیجه برسیم.

نیاز است تا به مردم افغانستان واضیح ساخته شود که  آنسوی خط  آی اس آی (پاکستان) و مزدورانشان و این سوی خط مردم افغانستان قرار دارند. اینجاست که سمت و سوی خاینین ملی و گروه های آزادی خواه روشن میشود و مردم تعریف مشخص از دوست و دشمن را میابند.  پس به همه آنهایکه به بهانه های مختلف بنام صلح و آشتی به دشمنان مردم افغانستان و گروه های دهشت افگن هویت سیاسی قابل قبول میبخشند باید گفت که شما ها دارید مرتکب خیانت ملی میشوید. همه نیرو های متقاعد به دموکراسی و مخالف دهشت افگنی باید از تبلیغ و حمایت این گروه ها دست بکشند و خود موضع روشن شان در قبال سیاست های افغانستان را اعلام دارند. بیاید  فریاد خود را بلند کنیم و به جهانیان بفهمانیم که ما ملت عقب گراه و دهشت افگن نیستیم و نمیگذاریم دهشت افگنان و فرهنگ قبیله  بر سرنوشت ما حاکم شوند.