۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

عقب نشینی خداوند از امور زمينی در سیاست مدرن




اينجا شما می‌بينيد که سياست با آوردن چند مفهوم جديد می‌تواند خودش را خودمختار کند. مساله‌اش مساله قرارداد اجتماعی است، تقدس زداست، نمی‌خواهد وابسته به هيچ اصل متعالی باشد. وقتی ماکياولی را می‌خوانيد می‌فهميد که اين آدم جمهوريخواه است. با اينکه دارد برای شهرياران می‌نويسد. اصلا حالت متعالی ندارد.
l

يکی از ارکان سياست دنيوی شده «تاسيس» است. چيزی که به انگليسی foundation می‌گوييم. اينکه دولت مدرن و جامعه مدرن، حاکميت مدرن را چگونه بايد تاسيس کرد؟ نهادهای مدرن را چگونه بايد تاسيس کرد؟ اين را در روسو، مونتسکيو، هگل، کانت و تمام فيلسوفان تا مارکس و بقيه می‌بينيد. مساله همه اينها مساله تاسيس است و اينکه چگونه بايد اين سياست مدرن و نهادهای سياست مدرن را تاسيس کرد.
بنابراين سياست نوعی تصنع است.  نوعی artifact (مصنوع) است. سياست را از نظر مدرن‌ها بايد ساخت. بايد تاسيس کرد. حاکميت مدرن را بايد تاسيس کرد. دولت مدرن، شهروند مدرن را و حقوقش را بايد ساخت. اين که درست يا غلط است بحث ديگری است. طبيعتا برای مدرن‌ها ديگر هيچ فاصله‌ای ميان ساحت باقی جامعه و ساحت آرمانی وجود ندارد.

در قرون وسطی آدمی مثل اکويناس يا آگوستين قديس در مورد شهر انسانها و شهر خدايی صحبت می‌کند و تفاوت و فاصله‌ای که از نظر هستی شناسی بين اينها هست. بين مدرن‌ها اصلا چنين چيزی وجود ندارد. بهترين مثال فيلسوفی مثل هگل است که می‌گويد واقعيت عقلانی است و عقل هم واقعی است و هر دوی اينها در دولت مدرن شکل ظاهری خودشان را پيدا می‌کنند. بنابراين سياست مدرن با حاکميت مدرن شکل می‌گيرد.
​​
در قرون وسطی سياست را به صورت ارگانيستی با بدن انسان مقايسه می‌کردند و کلمه کورپوس (به معنی کالبد) را استفاده می‌کردند که هنوز هم داريم. کليسا کالبدی از مومنان است و سياست هم کالبدی از شهروندان يا رعايای شهريار. اين چيزی است که سياست مدرن با آن قطع رابطه می‌کند. اصلا ديگر مساله ارگانيستی نيست. اين را از قرن پانزدهم می‌بينيد با افرادی مثل ماکياولی يا نيکلاس دوکوزا. آنها در اين رابطه کلمه consent (توافق) را استفاده می‌کنند. زيرا بايد حاکميت توافق مردم را بگيرد. اين را بعدها در قرن هفدهم با هابز و ديگران می‌بينيم که تبديل می‌شود به شکل جديدی که دولت مدرن می‌گيرد.

اينجا به نوعی شاهد عقب‌نشينی خداوند از امور زمينی هستيم. من فکر می‌کنم در سياست مدرن اين کلمه را می‌شود به کار برد. يک نوع عقب‌نشينی خداوند يا منطق الهی سياسی از امور زمينی و دنيوی که هرچه بيشتر عقلانی می‌شود. مثالی که در اينجا دارم جان لاک است.  بخشی از فکر جان لاک سياسی است و بخش ديگرش epistemology است. جان لاک در نظريه شناختش اعتقاد دارد که انسان وقتی به دنيا می‌آيد مثل مومی است که اثر هيچ مهری بر آن نيست و خودش تقدير خودش را انتخاب می‌کند.

سياست مدرن بر مبنای اين توافق صورت می‌گيرد که بهترين مثالش ماگنا کارتا است که در ۱۲۱۵ بين (شاه) جان و زمينداران بريتانيا بسته می‌شود و اين اصل تا قرن بيستم تکرار می‌شود، در جنبش‌های زنان، کارگران، انقلاب فرانسه. سرانجام بحث اين پيش می‌‌آيد که قانون شاه است نه شاه، قانون.

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

مادر روزت مبارکباد و با تمام وجود ممنونم


با خنده هایم خندیدی و قبل از هر اشک من تو اشک ریختی٬ بیشتر از هر درد من تو رنج دیدی٬ شب ها برای آرامش من نخوابیدی و نگذاشتی تا سرمای استبداد طبعیت و جامعه را احساس کنم٬ آرزو هایت برام جاده هموار خوشبختی شد.  من هنوز مانند کودک ناتوان به تو احتیاج دارم و با ناتوانی تنها میتوانم بگویم که مادر٬ ای احساس بی مانند انسانیت٬ روزت مبارکباد و با تمام وجود ممنونم.

تجلیل از روز مادر و گرامی داشت این روز٬ جواب محکم  حقیقت طبعیت به آنانیست که زن را موجود درجه دو میخوانند. مادران ما موجودات درجه دو نیستند!!!!!! آنها مادر اند!!! نباید مادران را محکوم به زندان افکار افراطی ساخت!!!! حتی افراطی ترین شما هم از یک زن٬ یعنی یک مادر زاده شده اید !!!! آنانیکه مرد را اصل و زن را فرع میخوانند باید بدانند که هیچ مرد از مرد زاده نشده!!!! 

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

سیاست تکفیر

مهدی خلجی مهدی خلجی | 2012-06-03 ,19:04
* مهدی خلجی پژوهشگر موسسه مطالعات خاورنزدیک واشنگتن و ساکن آمریکاست.
فقیهان دین‌گردان یا دشنام دهنده به پیامبر (نزد سنیان) و امامان (نزد شیعیان) را سزاوار قتل می‌دانند مگر شماری نادر از آنان که به چشم نمی‌آیند. هنوز تاریخِ تکفیر در اسلام نوشته نشده، اما نگاهی به تاریخ‌ فتواهای تکفیر و قتل نشان می‌دهد که معمولاً وقتی فقیهان در اوج قدرتِ خود بوده‌اند از این دست فتواها بیشتر صادر کرده‌اند. بنابراین، می‌توان بحث تکفیر را در تناظر با قدرت فقیهان پیش کشید. تکفیر چه نقشی در تحکیم قدرت فقیه بازی می‌کند؟
با استقرار جمهوری اسلامی این امر قدری پیچیده‌تر می‌شود؛ چون فقیه بر مسند حکومت نیز می‌نشیند. بنابراین تکفیر نه تنها به تثبیت قدرت فقیه، که به تقویت بنیادهای مذهبی حکومت نیز می‌آید.
متن، فرهنگ و سیاست
در ایرانِ عضر پهلوی با آغاز پادشاهی محمدرضاشاه، بازار تکفیر گرم شد. ده‌ها تن در این دوره به حکم یک یا چند فقیه تکفیر شده‌اند، از احمد کسروی، نویسندگان کتاب اسرار هزار ساله و رساله‌ی بیست و سه سال گرفته تا علی شریعتی خطیب و نویسنده‌ی نام‌دار مذهبی. این دوره‌ی بیست و هفت ساله، عصر اوج‌گیری قدرت فقیهان، نهادها و موسسات و نشریه‌های مذهبی پس از فترت دوران رضاشاه است. هیچ یک از کسانی که تکفیر شدند خود را کافر نمی‌دانستند، در هیچ محکمه‌ای محاکمه نشدند و فرصت دفاع از خود را نیافتند. اساساً در سنت فقیهی، شخص تکفیرشونده باید آگاهی داشته باشد که سخن‌اش کفرآمیز است.
اگر کسی بدون قصد کفرگویی سخن کافرانه‌ای بگوید شرعاً نمی‌توان او را کافر دانست. بسیاری متکلمان سخن‌هایی گفته‌اند که از دیدگاهِ متکلمان دیگر شرک‌آمیز است؛ اما چون قصد شرک‌گویی در میان نبوده کسی آنان را به مشرک بودن و کافر بودن متهم نکرده است. اما مبانی فقهی تکفیر امری جدا از سیاستِ تکفیر است.
در بسیاری دوره‌های تاریخی اثری از تکفیر در میان نیست. آیا در آن دوره کفرگویان یا دین‌گردانان اندک بودند؟ احتمالاً چنین نیست. برای تکفیر کردن صرفاً وجود حکم فقهی تکفیر بسنده نیست. باید شرایط اجتماعی و سیاسی خاصی برای این امر فراهم باشد. به سخن دیگر، باید نیازی به سیاست تکفیر بیفتد. متن دینی با جهان فرامتن دادوستد دارد. با درهم‌آمیزی متن و فرامتن است که کانون و پیرامون متن مشخص می‌شود. در یک دوره، کانون متن چیزی است و در دوره‌ای دیگر چیزی دیگر.
دوره‌ها را می‌توان با مطالعه‌ی آن‌چه در متن‌های بنیادین‌شان کانون به شمار می‌رفته شناخت. مثلاً وضعیت تشیع در ایران امروز را را می‌توان با کانونی‌بودن مسأله‌ی حجاب بازشناخت. درحالی که مطالعه‌ی مسأله‌ی حجاب در سده‌ی پنجم که امری حاشیه‌ای بوده، نه چیز چندانی درباره‌ی دین به ما می‌گوید نه درباره‌ی سیاست. فقیه به تناسب نیازهای شخص یا زمانه‌ی خود سراغ فقه می‌رود و فصلی یا حکمی را برجسته یا کم‌رنگ می‌کند.
در روزگار قدیم حجاب اساساً مسأله‌ای فرعی در فقه بود و جز اندک‌شماری حکم فقهی چیزی درباره‌ی آن وجود نداشت. در عصر اسلام‌گرایی است که حجاب به نقطه‌ای کانونی از گفتار اسلامی بدل می‌شود. حکم حجاب هیچ تغییری نکرده؛ آن‌چه عوض شده شرایط بیرون‌متنی است که امری درون متن را مرکزیت می‌بخشد یا به حاشیه می‌راند. یکی از این شرایط بیرون‌متنی، فرهنگ و سنت است. حکم ختنه‌ی دختران که امری اساساً مستحب در فقه شیعه و سنی است در برخی فرهنگ‌ها اهمیت فراوانی دارد، اما در شهرهای بزرگ کشورهای اسلامی معمولاً حکمی فراموش‌شده است. از آن طرف حکم ختنه‌ی پسران (که مستحب است و جز برای طواف بیت الحرام واجب نیست) در فرهنگ‌های شهری به امری واجب بدل شده است.
تکفیر و اسلام‌گرایی
دو نمونه از تکفیرها در خارج ایران تأمل‌برانگیزند. چند دهه پیش، مارسل خلیفه، خواننده‌ی چپ مسیحی لبنانی ترانه‌ای خواند و در آن از عبارت الله اکبر را به سبک اذان به کار گرفت. گروه‌های تندرو اسلامی به سرعت این را دستاویزی برای شعله‌ور کردن نزاع مذهبی و طائفی تازه‌ای میان مسیحیان و مسلمانان کردند و مفتیانی به حلیت قتل او فتوا دادند. سید محمدحسین فضل الله روحانی درگذشته‌ی شیعه در لبنان از کسانی بود که آشکارا از مارسل خلیفه دفاع کرد و گفت در ترانه‌ی او توهینی نیست و قصد این فتواهای قتل‌ قربت به خدا نیست.
نمونه‌ی دیگر نصر حامد ابوزید، قرآن‌شناس مصری بود که به خاطر نوشته‌های قرآن‌شناختی‌اش از سوی دادگاهی مذهبی در مصر به تکفیر متهم شد. زن مسلمانِ شخص تکفیرشده خودبه‌خود بر او حرام می‌شود و نیاز به طلاق هم نیست (مرتد نمی‌تواند نه با زن مسلمان نه با زن غیرمسلمان ازدواج کند، چون در حکم آدم مرده است). همسر ابوزید، ابتهال یونس، به حکم دادگاه بر او حرام شده بود. همان‌طور که خود ابوزید در کتاب «تفکر در روزگار تکفیر» (التفکیر فی زمن التکفیر، ضد الجهل و الزیف و الخرافة، مکتبة مدبولی، القاهرة، الطبعة الثانیة 1995) شرح داد داستان این تکفیر از مخالفت عبدالصبور شاهین با نیل ابوزید به مقام استادی دانشگاه آغاز شد.
آغاز این جنجال، حسادتی اداری و دانشگاهی بود که خصمان با چیره‌دستی رنگ و رویی مذهبی بدان دادند و توده‌ی مسلمان مصر را برانگیختند. این گونه فرصت‌های طلایی به گروه‌های اسلام‌گرا امکان‌ می‌دهد مردم را از نو گرد خود بسیج کنند و آنان را از خطر کفر جهان‌گیر بهراسانند. ابوزید ناگزیر شد مصر را ترک گوید و همراه همسرش سال‌هایی در آلمان و هلند بزید. اما ماجرای تکفیر او مناقشه‌برانگیزترین تکفیر در جهان عرب شد. در همان هنگام در حالی که مفتیان فتوا از پی فتوا علیه او صادر می‌کردند، سید محمد حسین فضل الله با وجود نقدهایی که به او داشت آشکارا از مسلمانی او دفاع کرد و تکفیرها را موهن به اسلام خواند.
طرفه آن‌که همین فضل الله سال‌ها بعد به حکم فقیهانی در قم مانند شیخ جواد تبریزی به دلیل درک تاریخی متفاوت‌اش از چگونگی درگذشت دختر پیامبر اسلام لعن و تکفیر شد. کسانی که با سیاست شیعی در لبنان آشنا هستند می‌دانند که پشت این لعن‌ها و تکفیرها جدال بر سر مرجعیت شیعه در لبنان بود. نه آیت الله خامنه‌ای نه دیگر فقیهان نمی‌خواستند سید محمد حسین فضل الله مرجع بلا منازع شیعیان لبنان باشد.
جمهوری تکفیر
اما پرآوازه‌ترین تکفیر در جهان، احتمالاً حکمی است که آیت الله خمینی چند ماه پیش از درگذشت خود علیه سلمان رشدی صادر کرد. سلمان رشدی نویسنده‌ی هندی‌تبار بریتانیایی کتابی نوشت با نام آیات شیطانی. این رمان در کشور زادگاه‌اش خشم علمای سنی را برانگیخت. کتاب‌ها و عکس‌ها او را در خیابان‌های شهرهای مسلمان‌نشین هند و پاکستان به آتش کشیدند. ماه‌ها از این ماجرا گذشت. در ایران تنها در مجله‌ی کیهان فرهنگی با گردانندگی مصطفی رخ‌صفت، رضا تهرانی و ماشاء الله شمس الواعظین مقاله‌ای کوتاه در ذم کتاب با عنوان «چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است» نشر یافت.
اما هفت ماه پس از انتشار کتاب، وقتی آتش این اتفاق در هند و پاکستان در حال خاموش شدن بود - جایی که مردم می‌توانستند کتاب را بخرند و بخوانند - ناگهان آیت الله خمینی فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرد. کتاب او نه در ایران ترجمه شده بود نه مردم عادی دسترسی به متن انگلیسی و توانایی خواندن آن را داشتند. احتمال آن‌که آیت الله خمینی خود کتاب را خوانده بود نیز به همین دلایل بسیار ضعیف است.
فتوای قتل سلمان رشدی در زمانی صادر شد که آیت الله خمینی قطع‌نامه شورای امنیت سازمان ملل متحد برای آتش بس میان ایران و عراق و پایان دادن به جنگ هشت‌ساله را پذیرفته و پذیرش آن را به نوشیدن جام زهر تعبیر کرده بود. هم‌چنین او در تدارک برکناری آیت الله منتظری از قائم مقامی خود بود. به مرگ قریب‌الوقوع خود آگاهی داشت و در پی صدور دستور برای تشکیل شورای بازنگری قانون اساسی و هموار کردن راه برای تعیین جانشین بود. کشور از نظر اقتصادی در شرایط بسیاری ناگواری قرار داشت. چهره‌ی آیت الله خمینی در مقام رهبری نستوه و فرمانده جنگی که دعوی رهبری مسلمانان و آزادی قدس را دارد سخت مخدوش شده بود. نزاع میان دو آیت الله، سیاسیون و روحانیان و نظامیان را دوپاره و شکافته کرده بود. جامعه‌ی ایرانی نیز در حالت سرگردانی قرار داشت. یک شوک بزرگ برای حفظ انسجام درونی و همین‌طور جلب توجه مسلمانان جهان ضروری به نظر می‌رسید. فتوای قتل سلمان رشدی می‌توانست نقش این شوک‌آوری را به نیکی بگزارد.
نمونه‌ی دیگر که سویه‌ای داخلی داشت، حکم ارتداد هاشم آقاجری عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود. این حکم ارتداد برای اصلاح‌طلبان بسیار سنگین می‌آمد. زیرا خطر آن بود که مخالفان اصلاحات از همان ترفندی برای حذف دشمنان خود بهره بگیرند که جمهوری اسلامی در اوائل انقلاب برای حذف گروه‌های چپ به کار گرفت؛ یعنی نزاع سیاسی را به جنگ کفر و ایمان بدل کنند.
نصر حامد ابوزید در مصر محاکمه شد و وکیل‌اش خلیل عبدالکریم فرصت دفاع از او یافت؛ اما نه سلمان رشدی در کشوری اسلامی محاکمه شد نه هاشم آقاجری در ایران. فقیهانی مانند مهدی حائری یزدی، شاگرد آیت الله خمینی و فرزند شیخ عبدالکریم حائری یزدی از فتوای آیت الله خمینی برای قتل سلمان رشدی سخت انتقاد کرد. این فتوا چهره‌ای خشن از اسلام در جهان تصویر کرد و فقه شیعه را مخالف با مقتضیات جامعه‌ی متمدن فرانمود. حائری یزدی باور داشت حکم فقیه اولاً فقط در سرزمین اسلامی یا دارالاسلام نافذ است ثانیاً فقیه نمی‌تواند در اصدار چنین فتاوی مصالح مسلمین را در نظر نگیرد. بی‌تردید کار بر مسلمانان به ويژه مسلمانان مقیم کشورهای غربی پس از فتوا بسیار دشوارتر شد. این فتوا صرفاً حکم یک فقیه نبود؛ بل‌که حاکم کشوری اسلامی این فتوا را صادر می‌کرد و برای کشنده‌ی سلمان رشدی اگر کشته شود، درجه‌ی شهادت قائل بود. اما تکفیر تنها کار استدلال‌های فقیهی نیست. ورای استدلال‌های الاهیاتی سیاست تکفیر است که در دوره‌هایی نیازهایی سیاسی را برآورده می‌کند و در نتیجه فقهیان را به برگزیدن آن وامی‌دارد.
تکفیر به چه کار می‌آید؟
روشن است که کسانی که در یک‌صد سال اخیر تکفیر شده‌اند، تنها کسانی نبودند که چنان گفتار و اندیشه‌ای داشتند. هزاران هزار هر روز چیزی می‌گویند یا می‌نویسند که ممکن است با راست‌کیشی اسلامی سازگار درنیاید. اما چرا در موقعیتی خاص شخصی خاص برای تکفیرشدن برگزیده می‌شود؟ سیاست تکفیر، نمایش قدرت ویران‌گری و سرکوب مخالفان و رعب انداختن در دل دشمنان است. تکفیر در خدمت تثبیت هیمنه‌ی شریعت و نهاد شریعت بر جامعه است. تکفیر نه کفرگوی فرضی را از کفراندیشی و کفرگویی بازمی‌دارد نه مانند او را. اما ترس را همه‌گیر و همگانی می‌کند. ترس از فقیه و هواداران عامل‌اش.
در مورد اخیرِ تکفیر - شاهین نجفی - حکم تکفیر از سوی فقیهان قم صادر شد نه ولی فقیه. جدا از آن‌که توجیه فقهی این تکفیر طبق مبانی فقه سنتی بسیار دشوار است، بر پایه‌ی نظریه‌ی ولی فقیه، فقیهانِ دیگر نمی‌توانند در امور عمومی که مربوط به دولت است مداخله‌ای خلاف میل ولی فقیه کنند. طبق این نظریه، فقیهان در امور عمومی باید مانند دیگر شهروندان از ولی فقیه اطاعت کنند.
آیا سکوت ولی فقیه در این مورد می‌تواند به رضایت از این فتواها تعبیر شود؟ شماری از مقامات دولتی مانند محمد جعفر منتظری رییس دیوان عدالت اداری ابراز امیدواری کرده «عناصر خبیث» توهین کننده به امامان شیعه به ويژه امام دهم شیعیان «هرچه زودتر به سزای عمل خود برسند». این سخن ابهام‌های بسیاری را می‌آفریند. آیا دستگاهِ قضایی می‌تواند صرفاً با استناد به فتوای چند فقیه از شهروندان بخواهد حکمی را اجرا کنند؟ یا دستگاه قضایی تنها باید محدود به رویه و روند قضایی و حقوقی باشد؟
در دوره‌ای که مشروعیت جمهوری اسلامی همراه با مشروعیت سلطه‌ی فقیهان بر قلمرو عمومی دچار بحران است، سیاست تکفیر می‌تواند بخشی از ذخیره‌ی بازمانده‌ی مذهبی جامعه را صرف منازعات سیاسی و تحکیم پایه‌های قدرت حاکم کند. جمهوری اسلامی و فقیهان هر دو منتقدان خود را کافر خطاب می‌کنند؛ یعنی باز نبرد سیاسی را به نبرد کفر و ایمان برمی‌گردانند. این اعجاز سیاست تکفیر است که هنوز تکفیرگران را به بهره گرفتن از آن وسوسه می‌کند.

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

ادامه آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد ۲

درود خدمت آقای محمد اکرام اندیشمند و با سپاس از اینکه به پاسخ نقد من پیرامون نوشته تاجک ها و زبان فارسی دری بازنده اصلی نظام فدرال در افغانستان پرداختند (حرفی چند با جناب داکتر سید قباد زارع). لازم دیدم تا بخش دوم نقد را در رابطه به پاسخ ایشان شریک سازم. ما نیاز داریم تا فراتر از زبان بحث کنیم و مشکل زبان یک بخش از مشکلات کشور ما است.با حفظ احترام به نویسنده گرامی کشور٬ من حق نقد و ابراز نظر را به خود محفوظ داشته و امیدارم خاطر ایشان رنجیده نگردد. نقد و بحث هرگز به مفهوم توهین به شما یا نظریات شما  نیست. ترجیح میدهم تا این بحث از دو زاویه ادامه یابد:
 زبان فارسی و نظام فدرال در افغانستان
 نظام فدرال در مقایسه با نظام متمرکز در افغانستان
هر چند میتوان این بحث را با مطالعه  وضعیت فارسی زبانان در نظام های متمرکز و نظام احتمالی فدرال نیز به بحث گرفت ولی از اینکه حاکمیت بیشتر از دو قرن با شیوه متمرکز آن و تاثیر آن بر وضعیت فارسی زبانان تجربه شده و نتایج تلخ آن غیر قابل بحث است٬ ترجیح دادم تا بگونه دیگری مطرح نمایم.

 زبان فارسی و نظام فدرال در افغانستان
  خواننده از نوشته شما چنین برداشت میکند که  زبان فارسی و فارسی زبانان در محاسابات ملی افغانستان حضور فزیکی قابل ملاحظه نداشته و به حیث یک اقلیت  پراگنده زیست دارند. این طرز دید نه تنها مردم افغانستان را  دچار شک و تردید حضور قدرتمند فارسی زبانان  در افغانستان نموده که حتی روحیه شکسته اقلیت و درجه دو بودن را که سالهاست وسیله برای  سرکوبگری و سرکوب پذیری بوده است مطرح میسازد. در ضمن خشم برادران هزاره را نیز به عنوان بخش از فارسی زبانان افغانستان بدلیل اینکه شما آنها را از محاسبات حضور رنگین قومی و زبانی بدور انداخته اید بر افروخته است. هر چند شما مستقیما فارسی زبانان را نشانه نگرفته اید ولی مفهوم  اصطلاحات کار گرفته شده از سوی شما مانند بازندگان اصلی٬ قوم پراگنده  .... چنین برداشت را ارایه میدارد.  اجازه دهید تا  بگویم که هنوز هم نگاه شما به زبان فارسی مشابه نگاه روستار ترکی و آقای شهرانی است که غنامندی های این زبان را کنار گذاشته و تاکید میورزید که اگر اقوام دیگر در ایالات فدرال زبان خود را٬ زبان رسمی همان ایالت بدانند  فارسی زیان میکند. من با این ادعای شما٬ آقای شهرانی و روستار ترکی  موافق نیستم و باور دارم که غنامندی فارسی و نیازمندی جغرافیای افغانستان به مثابه بستر و گهواره اصلی این زبان را فراقومی ساخته و درافغانستان با نظام فدرال نیز همه اقوام آن به زبان فارسی به مثابه وسیله افهام و تفهیم  فراقومی و یکی از زبان های رسمی نیاز خواهند داشت.

 من هر گز همانند شما ادعا نخواهم کرد که زبان فارسی در جنوب کشور جایگاهی را داشته باشد که در شمال٬ مرکز یا غرب کشور دارد٬ ولی این حقیقت را بپذیرید که زبان فارسی زبان دوم همه اقوام غیر فارسی زبان افغانستان باقی خواهند ماند. در نظام فدرال افغانستان ما بحث زبان های رسمی را خواهیم داشت که در نظام متمرکز کنونی٬ فارسی زبان دوم کشور خوانده میشود. شما در این بحث چنین وانمود میکنید که حکومت فدرال  زبان ملی یا زبان رسمی در سطح کشورنخواهد داشت. فارسی زبانان افغانستان و زبان ایشان امروز بیشتر از هر زبان دیگر در محکومیت زبانی بسر میبرند و اگر هدف شما این است که زبان فارسی در افهام و تفهیم بین الاقوامی جایگاه خود را از دست میدهد نادرست است ٬ چون این موقف زبان فارسی در افغانستان یک وضعیت مرتبط با ساختار ها و بافت های طبعی جامعه ما است. نظام فدرال ضمن اینکه زبان فارسی را در افهام و تفهیم بین القومی متضرر نمیسازد ٬فرصت خوبی برای پژوهش و رشد زبان فارسی بدون اتهامات ایرانی یا تاجکستانی خواندن آن میسر میسازد. شما زبان دانشگاه های ایالات خاص را مثال آورده اید٬ ولی این را تذکر نداده اید که دانشگاه های جنوب کشور بزبان پشتو هستند٬ زبان دانشگاه های کابل مختلط از هر دو زبان شده و قرار است اینگلیسی جاگزین زبان های فارسی و پشتو در دانشگاه کابل شود و دانشگاه های شخصی هم به اساس تصمیم مالکان آن زبان دانشکده های شان را انتخاب میکنند. برنامه های آموزش و پرورش مکاتب در مرکز و ولایات کشور به اساس زبان مادر تنظیم شده  و ازبیک ها از حق آموزش و پرورش بزبان خودشان بهره مند شده اند. امروز افغانستان دانشکده زبان ازبکی  دارد و فردا تعداد این دانشکده ها افزایش میابد. پس از آنچه که شما دلهره دارید قبل از هشدار شما از راه رسیده ولی آنچه واضیح است٬ جایگاه بلند زبان فارسی در این میان به عنوان زبان مشترک میان افوام مختلف افغانستان است. به پرسش من که در نظام فدرال کدام زبان جاگزین زبان فارسی به مثابه زبان فراقومی یا زبان رسمی کشور خواهد شد٬ پاسخ ارایه نکرده اید که فکر کنم کلیدی ترین نقطه این بحث است. افوام مختلف افغانستان صرف نظر از زبان مادر هر قوم خاص ٬ زبان فارسی را زبان مشترک خود میدانند. بافت اجتماعی- قومی و زبانی افغانستان  پاسخ است به پرسش بازنده اصلی نظام فدرال.

شما که از سرکوب زبان فارسی در مناطق جنوب کشور ابراز نگرانی و نارضایتی میکنید٬چگونه میتوانید این را نادیده بگیرید که در نظام متمرکز٬ زبان فارسی نه تنها در مناطق جنوب و شرق بلکه در همه کشور به اساس سیاست قهرآمیز حکومت مرکز آسیب پذیر بوده است. اگر حکومت در یک نظام متمرکز تصمیم بگیرد که زبان آموزش و پرورش کشور زبان پشتو باشد این امر در همه نقاط کشور باید تطبیق شود٬ شاید شما بگوید که این امکان ندارد٬ ولی ما شاهد هستیم که رهبران هواه خواه نظام پارلمانی بار ها گفته اند که برای خطوط قرمز منافع ملی ما قربانی میدهیم٬ همانگونه که در سرود ملی و ده ها مورد دیگر با تامین منافع شخصی گفتند که  ما قربانی میدهیم و در طول ده سال جز حمایت از تیم تمامیت خواه کار دیگری برای مردم انجام ندادند. ولی اگر چنین تصمیم در یک نظام فدرال گرفته شود منحصر به ایالات فدرال پشتو زبان باقی خواهد ماند. آیا شما از نظام های متمرکز  شاهی٬ داود خان٬ کرزی خان و طالبان انتظار خدمتگذاری به زبان فارسی را دارید؟ همین حالا که کرزی به امتیاز مجاهد بودن توسط مجاهدین شمال به قدرت رسیده و از حمایت آنها برخوردار هست٬ زبان فارسی در کشور چی وضعیتی دارد و با راه یابی حزب اسلامی٬ طالبان و و نیرو های خیبر پشتون خواه وضعیت را چگونه خواهند ساخت؟. افغانستان از نظر نظام مدیریتی باید خود را آماده تجزیه احتمالی پاکستان سازد که بدون شک در یک نظام متمرکز یا حتی نیمه متمرکز٬ برای پاسخ دهی به بی عدالتی های غیر قابل کنترول قومی خیلی دیر خواهند بود.گروه های قبلااً مهاجر شده و تربیه شده در پاکستان که  اصول و تعبیر های مذهبی مشترک با حزب اسلامی ٬ طالبان و مردمان آنسوی خط دیورند دارند٬ خود پیش زمینه های برای حاکمیت تک قومی و تک زبانی در سیستم متمرکز یا نیمه متمرکز هستند و تاریخ جنگ های حد اقل ۲۰ سال اخیر نشان داده که فاشیسم مذهبی در خدمت فاشیسم قومی قرار گرفته است. تجربه نشان داده که در نظام های متمرکز افغانستان٬ سرمایه گذاری ها بالای یک زبان صورت میگیرد و زبان های دیگر سرکوب میشوند٬ ولی در یک نظام فدرال زبان فارسی این فرصت را خواهد یافت تا در ایالات عمدتا فارسی نشین زمینه های رشد آزادانه و باز را داشته باشد که در هر نوع نظام متمرکز افغانستانی برایتان میسر نبوده و نخواهد بود.  من هر گز انتظار این را ندارم که زبان رسمی ایالات عمدتا پشتون نشین زبان فارسی باشد ٬بکله میخواهم زبان فارسی  حد اقل در ایالات عمدتا فارسی زبان آزادی های لازم را داشته باشد. ما انتظار نداریم که زبان فارسی زبان اول رسمی مناطق جنوب کشور باشد٬ همانگونه که در یک نظام فدرال زبان پشتو نمیتواند این انتظار را در شمال٬ غرب٬ شمال شرق و مرکز داشته باشد. ولی زبان فارسی میتواند در اکثر ایالات فدرال زبان اول یا دوم باشد٬ که در کل جایگاه اول را از نظر کمیت متکلم خواهند یافت. مثلا زبان دوم برادران ازبک و پشتون ما فارسی است. خود نیز اشاره فرمودید که نظام متمرکز چگونه به سرکوب زبان فارسی بر میخیزد و تجربه حکومت های گذشته را نیز مثال آورده اید٬ ولی دوباره با فدرال که نظام غیر متمرکز هست و دست حاکمیت تک قومی را کوتاه میسازد مخالفت میورزید که خواننده را در دریافت انتخاب اصلی شما سرگردان میسازد.

 شما برای دفاع از موقف و منافع سیاسی دوستانتان که نظام پارلمانی را بهانه برای امتیازات فردی یا گروهی قرار داده اند به شدت به فارسی زبان ها تاخته اید٬ تا حدیکه نقش و حضور قوی  آنها را در ذهنیت خواننده  زیر سوال قرار داده اید٬ دقیقا همان فعالیت را که  آقای روستار ترکی  و دوستانشان انجام میدهند٬ شاید این یک برداشت یا برخورد سلیقوی گروهی شما باشد که برای مردم افغانستان پیامد منفی در قبال خواهند داشت و به نظر من جز تکرار اشتباه چیزی دیگری نیست. این را میپذیرم که زبان فارسی زبان مشترک همه اقوام افغانستان است ولی دلیلی بر اینکه در یک نظام فدرال این زبان مفهوم فراقومی یا غنامندی های زبانی خود را از دست بدهد قابل قبول نیست. من در گذشته هم پرسیدم که به نظر شما زبان مشترک اقوام یک افغانستان فدرال کدام زبان خواهند بود؟. در صورت تجزیه که خطر آن شدیدا ًًً افغانستان را تهدید میکند٬ آیا مناطق تجزیه شده افغانستان زبان فارسی را به عنوان زبان رسمی خود خواهند پذیرفت؟. پس فدرال به مثابه یک راه حل پیشنهادی برای جلوگیری از تجزیه کشور میتواند جهت تقویت زبان ها و پذیرش تنوع فرهنگی نقش مهم را بازی کند. به نظر من مشکل فارسی زبانان افغانستان  پراگندگی نبوده بکله روش زندگی غیر قبیلوی در تقابل با یک تفکر قبیلوی است که در هر گونه نظام متمرکز یا نیمه متمرکز در برابر افکار منشا گرفته از زندگی قبیلوی بازنده نبرد سیاسی یا نظامی خواهند بود٬ و این وضعیت میتواند در یک نظام فدرال تغیر یابد.

نظام فدرال در مقایسه با نظام متمرکز در فغانستان
شما با نظام مخالفت میورزید که ملاه عمر٬ کرزی٬ روستارترکی٬ اشرف غنی و احدی نیز با آن  در مخالفت اند. شما در نوعیت نظام که متمرکز بودن آن است٬ با آنها  همسویی دارید و ما نظام های متمرکز را به شیوه های مختلف تجربه کرده ایم. انتخاب یک صدر اعظم معامله گر مربوط به یکی از اقوام افغانستان برای کرزی٬اشرف غنی یا هم خلیل زاد و حکمتیار کار دشوار نیست٬ همانگونه که تا حال توانسته اند معاونین٬ مشاورین٬ وزیران و استانداران یا هم ریس مجلس داشته باشند. پس نظام پارلمانی در افغانستان بیشتر برای برآورده ساختن منافع اشخاص یا یک گروه خاص مطرح میشود تا منافع ملی با در نظرداشت تنوع فرهنگی ٬ مذهبی ٬ قومی و زبانی.
 
 برخلاف نظر شما٬ افغانستان به جغرافیای با حضور اکثریت قوم یا زبان خاص تقسیم شده است.اقوام افغانستان در مناطق جغرافیایی خاص بگونه قوم عمده و اقلیت های کوچک زندگی دارند و این در دنیای امروز یک امر طبعی است و در اکثر کشور های فدرال شما حضور اقلیت ها را در ایالات اقوام عمده میابید. خودتان در همین نوشته اشاره فرمودید که جنوب کشور زبان فارسی را نمیپذیرند٬ ایالات فدرال در خود میتواند اقلیت ها را داشته باشد و هدف از فدرال محو رابطه ها و تنوع موجود  نیست ٬بکله شیوه مدیریت رابطه ها و آشتی در تنوع است تا خشونت ها را کاهش داده باشد. همانگونه که شما فرمودید٬ فدرال زمان مطرح میشود که کنترول کشور به هر دلیل که باشد بگونه متمرکز آن ممکن نباشد و تلاش برای تجزیه از یک سو و تمرکز گرایی از سوی دیگر وجود داشته باشد٬ اینجاست که فدرال به عنوان طرح برای آشتی این تقابل  به میان میاید. ما موانع عدم دسترسی و کنترول حکومت های مرکزی را به جغرافیه های قومی٬ مذهبی و زبانی تجربه کرده ایم. این موانع معمولاً با قهرو سرکوب از سوی حاکمیت مرکزی بگونه موقت و شکنند آن از میان برداشته شده یا هم بعضاً دست نیافتنی باقی مانده است. مثال دسترسی قهر و سرکوب را در حکومت امیر عبدالرحمن خان٬ نادر خان و مثال عدم دسترسی به جغرافیای  خاص قومی را در حکومت استاد ربانی بیاد داریم. طالبان با وجود سیاست قهر و سرکوب نتوانستند به جغرافیای غیر قومی خود حاکمیت یابند. پس حاکمیت مرکزی هر چند گاهی بدلایل مشکلات قومی و فرهنگی دسترسی به جغرافیه های خاص را از دست میدهد و یک بار دیگر خیال این مشکلات بعد از خروج یا کمرنگ شدن حضور نیرو های خارجی در ذهنیت ها سایه افگنده که باید به آن پاسخ داد. تاریخ افغانستان تاریخ جنگ های داخلی است که حاکمیت تک قومی مرکزی توانسته از طریق سرکوب اقوام غیر از خود به حیات سیاسی ادامه دهد. بناً دو راه وجود دارد: سرکوب قهر آمیز اقوام که شکنند است و به معنی تداوم بحران و حتی رفتن بسوی تجزیه و دوم هم همانگونه که غیر مستقیم اشاره فرمودید برای از میان برداشتن این  موانع نظام غیر متمرکز. شما که تاکید بر پراگندگی اقوام دارید باید پاسخ این پرسش را در ذهن  خود داشته باشید که در صورت تجزبه٬ افغانستان بسوی تجزیه قومی خواهد رفت یا جغرافیایی. فدرال یک پیشنهاد برای امتحان نیست٬ بلکه فدرال یک پیشنهاد برای برون رفت از بحران است که هر لحظه امکان شعله ور شدن و خشمگین شدن آن میرود٬ خشم که جوی خون و جنایت را بار دیگر جاری خواهد ساخت. بحران که همه دنیا از ترس آن در هراس افتیده و نمیتوانند بگویند که جنگ های داخلی قومی و زبانی افغانستان بعد از ۲۰۱۴ را تهدید نمی کند .

پافشاری به حضور کمرنگ فارسی زبانان تاثیرات ناگواربه روحیه جوانان داشته میتواند. تاثیرات منفی ناشی از برداشت اندیشه های که خواست شان انسان درجه دو بودن از طریق معاونیت یا نخست وزیری است٬ یعنی دقیقا همان تفکر که تنها یک قوم را شایسته رهبریت کشور میداند و دیگران را در رده های پایان به اساس تصمیم رهبریت تک قومی قرار میدهد. همانگونه که قبلا این نقطه را باجدیت نقد کردم دو باره ارایه تصویر ضعیف و آسیب پذیر از حضور فارسی زبانان را یک جنگ روانی علیه آنها  دانسته و به نقد میگیرم. برای ابراز چنین نظری شما حد اقل باید تصورتان از مرزبندی های فدرال یا ایالات را معرفی وبعد نظر بدهید٬ که این کار را نکردید. از اینکه شما بدون ارایه ایالات احتمالی فدرال به فضاوت پرداخته اید اینبار من در نیت شما نسبت به فارسی زبانان افغانستان نیز به دیده شک میبینم.

 شما در بحث نظام های سیاسی افغانستان بگونه سلیقوی برخورد میکنید و از نظر روانی فارسی زبانان کشور را در جایگاه نامناسب محاسبات سیاسی- اجتماعی قرار میدهید. شما تحت پوشش محبت به زبان فارسی از طریق پخش این نوشته ها اتکا به نفس را از جوانان گرفته و اقوام فارسی زبان را با حضور پراگنده غیر قابل محاسبه به معرفی گرفته اید  که حاصلش هم پخش نقشه های افغانستان با نفوذ کمرنگ و پراگنده فارسی زبانان تحت عنوان مقاله شما شده است. این طرز دید٬ بالای افکارعامه تاثیر منفی متکی به معلومات بدون اساس گذاشته که در سطح ملی برنامه های تامین عدالت اجتماعی در افغانستان را آسیب میزند و از اینرو نیاز است تا نوشته های شما با جدیت به نقد گرفته شود و مردم  حضور پر رنگ خود را درک کنند.

 به نظر من تاکید بر نظام پارلمانی و فرار از فدرال ریشه در باور های تلقین شده دارد که گویا تنها یک قوم خاص توانمندی حاکمیت و رهبریت را دارد و نهایتاً در تلاش اند تا حد اقل ماموریت این قوم را بنام نخست وزیر داشته باشند٬ زمانی آن رسیده تا افغانستان در نظام و سیستم اداری خود بسوی شهروند شدن برود و از نظام حمایت کند که حقوق مساویانه شهروندی در آن تضمین شده باشد. من از شما میپرسم که در این نظام پارلمانی به تنوع  یا اختلافات فرهنگی و مذهبی چگونه پاسخ میگوید٬ آقای ریس جمهور که با یکی از اقوام یا نماینده نا خواسته آنها به معامله مینیشیند٬ نقش اقوام دیگر چی خواهد بود؟ آیا درست است که ما در قرن ۲۱ هموطنان خود را به انسان های درجه یک  و دو ... تقسیم کنیم و در نهایت تنها گروه درجه یک شناخته شده و گروه های دیگر باید روی درجه دو سه بودن میان هم رفابت کنند. ما چنین تجربه ناکام را داشته ایم و همین اکنون پارلمان داریم که آقای قانونی برای پنج سال ریاست آن را به عهده داشت و هم حدود ده سال میشود که معاون اول ریس جمهور از یک قوم خاص است٬ کدام درد این مردم را دوا کرد و چی خدمات شایانی توانست به مردم انجام دهد؟. شاید بگوید که انتخابی شدن والی ها درد مردم را دوا میکند٬ ولی والی انتخابی نیز مجبور به اطاعت از برنامه ها و پالیسی های حکومت مرکزی است و هرگز نمیتواند به نیازمندی های فرهنگی٬ اقتصادی و اجتماعی ولایت خود پاسخگو باشد٬ در چنین نظام شخصیت های چیز فهم و توانمند به تمسخر گرفته میشوند و یک روند شخصیت کشی آغاز میشود ٬ چون والی تحت فشار مردم که به او رای داده اند و برنامه های  سلیفوی حکومت مرکزی  با اهداف مشخص ٬ ماهیت مدیریتی خود را از دست میدهد و این روند شخصیت های زیاد را روی صحنه آورده و دو باره بدون که آنها بتوانند از توانمیندی ها و اهداف خود برای بهبود جامه استفاده کنند بگونه نادرست از از صحنه بیرون میشوند. پس به نظر من در نظام پارلمانی هنوز افغانستان فرد محور باقی میماند.

گروه ها و شخصیت های مخالف یا موافق به فدرال از دیدگاه های متفاوت به فدرال مینگرند.
۱. مخالفین نظام فدرال که مخالفت ایشان توام با حساسیت نیز هست: رهبران سیاسی برادران پشتون ما که شامل کرزی٬ اشرف غنی احمدزی٬ انورالحق احدی٬ حکمتیار٬ سیاف٬ ملاه عمر و روستار ترکی ..... میباشند و آنها نظام غیر متمرکز یعنی فدرال را پایان حاکمیت تک قومی که میراثی دانسته میشود میدانند وبا بهانه قرار دادن  وحدت ملی و یا هم منافع ملی وضعیت موجود را برای بقای قدرت قومی حفظ میکنند. این طرز دید بارها سبب خشونت های قومی در افغانستان شده و ترجیح میدهند از هر راه ممکن حاکمیت در دست یک قوم خاص باقی بماند. نظام متمرکز زمینه مساعد برای افکار قبیلوی هست و هر قوم که بیشتر از دیگران با سنت ها و باور های قبیلوی زندگی میکند٬ منسجم و نیرومند تر عمل مینماید و حمایت بخش های از اقوام دیگر را نیز بدلایل متفاوت با خود میداشته باشد. در این میان نبود مرز مشخص با پاکستان و مداخلات قومی آن سوی مرز نقطه مهم و موثر در جنگ ها٬ بحث ها و انتخابات نظام های متمرکز افغانستان است که با شکل گیری جریانات چون جرگه دیورند و خطر تجزیه پاکستان پرسش های زیاد را مطرح میسازد و نیاز است تا  حامیان نظام متمرکز بشمول نظام پارلمانی به آن پاسخ دهند. در یک نظام فدرال گروه های افراطی تربیه شده پاکستان بدلیل مرز های مشخص فرهنگی٬ زبانی و امنیتی نمیتوانند تحت نام جهاد آز آزادی های لازم حضور دهشت افگنانه برای مداخله و تبهکاری در تمام نقاط افغانستان برخوردار باشند که در یک نظام متمرکز هستند.در نظام فدرال٬ مداخلات قومی پاکستان تا حد زیاد منحصر به ایالات  هم مرز با این کشور مانده و در دراز مدت وضعیتی امنیتی و فرهنگی ایالات دیگر بر این ایالات تاثیر مثبت خود را خواهند داشت.

۲. مخالفین فدرال که در متمرکز بودن نظام  افغانستان با ملاحظات نه چندان جدی همراه گروه اول همخوانی و همسویی ظاهری دارند. شناخت که من از این گروه دارم خود نیز به چندین دسته تقسیم میشوند.
الف: آنهایکه در حقیقت هدفشان فدرال و فراتر از آن تجزیه هست ولی نظام پارلمانی  را یک گام بسوی این هدف میدانند و از مطرح نمودن مستقیم نظام فدرال هراس دارند که مخالفت گروه تمامیت خواه هم با نظام پارلمانی از همین نقطه منشا میگیرد.
 ب: آنهایکه برای رسیدن به قدرت خود را نیازمند یک سلسله بازی های سیاسی میدانند تا بتوانند گویا نفوذشان را در میان اقوام مختلف افغانستان خصوصا برادران پشتون که با فدرال حساسیت دارند تقویت نمایند. تجربه حد اقل  ده سال گذشته این اشخاص٬ ناکامی این ترفند را نشان میدهد٬ که نتوانستند رای برادران پشتون را در انتخابات با خود داشته باشند و سیاست آنها نتیجه بر عکس را بار آورد. این گروه بدلیل حاکمیت روانی قبیله از بحث فدرال و گفتن فدرالیزم  هراس دارند و منافع شخصی و گروهی خود را مواجه به خطر میدانند. ترس این گروه که عمدتا با اندیشه های سیاسی-مذهبی شان نیز رابطه نزدیک دارد برخواسته از برچسپ های غیر دینی و غیر ملی خواندن نظام فدرال است که فدرال خواهی مساوی است به ستمی بودن و ستمی بودن مساوی است به تجزیه طلبی و تجزیه طلبی مساوی به کفر. من فکر کنم با در نظرداشت گذشته سیاسی اندیشوی٬ شما نیز شامل این گروه هستید.

۴. گروهی هم هستند که فکر میکنند با داشتن صدر اعظم و انتخابی شدن والی ها عدالت اجتماعی میتواند تامین  شود.
۵. یک بخش دیگر باوجود موافق بودنشان با فدرال٬ از حضور و نیرو مند شدن جنگ سالاران در ایالات فدرال هراس دارند.

گروه تمامیت خواه که خود را دست اول میدانند ٬خواهان نظام قوی متمرکز هستند و گروه دیگر منفعت طلب که به دست دو بودن راضی هستند٬ خواهان نظام ضعیفتر متمرکز هستند. در این میان حزب کنگره ملی٬ جنبش ملی و وحدت اسلامی ٬احزاب فدرال خواه هستند و با بلند رفتن سطح آگاهی مردم نسبت به نظام فدرال حساسیت های ناگاآهانه نسبت به آن نیز کاهش یافته و فدرال وارد بحث های جدیتر علمی به مثابه یک نظام سیاسی احتمالی برای افغانستان در میان تمرکز گرایی و تجزیه طلبی به میان آمده است.

 ما از گذشته های تلخ و ناکام میخواهیم بسوی یک تجربه جدید به عنوان راه حل وارد شویم. این که نظام فدرال را در افغانستان غیر علمی ولی در سطح دنیا علمی میدانید خیلی نقطه قابل توجه است. ٬ شما آرامانگرایانه نوشته اید که عدالت در تمام ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره زمینه عدالت اجتماعی میشود. این ها اهداف هستند  و برای رسیدن به هدف شما به ابزار لازم نیاز دارید  که فدرال ابزار برای رسیدن به این اهداف پیشنهاد میشود٬ این کلمات زیبا بخودی خود مفهوم عملی نمیابد٬ بلکه باید روش رسیدن به آن را با در نظرداشت شرایط و وضعیت جامعه دریافت. پرسیده اید که با کدام استدلال من نظام فدرال را استراتیژی دستیابی به تحول از جامعه قومی به شهروندی و از جامعه سنتی به جامعه مدرن معرفی میکنم؟ از ایشان میخواهم تا به تاریخ کشور های فدرال و مشکلات که این جوامع در زمان فدرال شدنشان مواجه بوده اند مراجعه فرمایند و دلیل عمده من در این روند دست یابی به صلح نسبی از طریق پاسخ به بی عدالتی های اجتماعی و قومی در افغانستان است. باز هم تاکید میکنم که فدرال یک راه حل به مثابه تجزیه یا محو هویت های دیگر یا هم حل ۱۰۰ در صد بحث های هویتی نیست٬ بلکه یک نظام پیشنهاد شده برای کاهش بحران و خطرات ناشی از آن است. اقوام مختلف در ولایات مختلف تا زمانی در صلح و تفاهم نسبی بسر میرند که تمامیت خواهی و دست یابی به قدرت مرکزی رویا رویی سمتی زبانی را برای بدست گرفتن قدرت مرکزی در مقابل هم قرار میدهد. در صورتیکه حاکمیت نقش مرکزی را از دست بدهد ٌ٬دیگر دلیل برای رویا رویی های بزرگ قومی که تکرار جنگ های داخلی خواهد بود باقی نمیماند. جنگ حکمتیار برای دستیابی به رهبریت حاکمیت مرکز بود٬ در حالیکه خود مقام نخست وزیری را به عنوان یکی از رهبران مجاهدین در حکومت مجاهدین بدست داشت.او در این خواسته اش حق داشت و هر کس حق دارد تا بگوید من یا قومم باید این رهبریت را در دست داشته باشیم٬ چون حاکمیت متمرکز یا نیمه متمرکز در  کشور مثل افغانستان چنین خواست را بوجود میاورد. در نظام فدرال قدرت بدون چون و چرا مرکز تضعیف شده و اقوام و فرهنگ های مختلف  حضور خود را بگونه فدرالی آن میابند که بدون شک حساسیت های ناشی از احساس محکومیت و تحقیر نیز کاهش یابد. شما فرموده اید که کشور های زیادی بدون نظام فدرال به رفاه اجتماعی دست یافته اند٬ پاسخ این است که  حد اقل ما با تجربه که از نظام های متمرکز داریم به این رفاه نرسیده و نیاز به تغیرات بنیادی داریم و موفقیت های کشور های غیر فدرال نمیتواند  دلیل بر تداوم خشونت های قومی و زبانی در کشور ما باشد. 
سید قباد زارع