۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

اسلام‌گرایی؛ توتالیتاریسم دینی

مهدی خلجی
پژوهشگر موسسه مطالعات خاورنزدیک واشنگتن

 10 2012 14:34 GMT
اسلام گرایی واسلام
اسلام‌گرایی، بر خلاف اسلام، ابداعی تازه است. این مدعای اصلی کتاب تازه‌ بسام طیبی است
اسلام‌گرایی، بر خلاف اسلام، ابداعی تازه است. این مدعای اصلی کتاب تازه‌ بسام طیبی است. استاد بازنشسته‌ سیاست بین الملل در دانشگاه توبینگن آلمان، باور دارد اگر اسلام نام دینی است، اسلام‌گرایی شکلی از سیاستِ دینی‌شده است که نمادهای مذهبی را برای اهدافی سیاسی به کار می‌گیرد.
به عبارت دیگر، اسلام‌گرایی تأویلی سیاسی از دین است که می‌کوشد در گستره‌ سیاست، اسلام را به شیوه‌ای ایدئولوژیک به کار گیرد. تمایز نهادن میان اسلام و اسلام‌گرایی به قصد جداکردنِ اکثریتِ مسلمان و اقلیتِ اسلام‌گراست. مسلمانانی که اسلام را به مثابه‌ ایمانی دینی می‌نگرند می‌توانند با جهان جدید آشتی کنند و از خشونت بپرهیزند. اما اسلام‌گرایان داستانی دیگرند و ناسازگاری آن‌ها با نامسلمانان چاره‌ناپذیر است.
بسام طیبی طی سی سال در بیش از بیست کشور اسلامی پژوهش کرده است. او می‌گوید همان‌طور که اسلام شیوه‌ها و شاخه‌های گوناگون دارد، اسلام‌گرایی نیز پر از تنوع و رنگارنگی است؛ اما این تنوع مانع از آن نیست که نسخه‌های متفاوت اسلام‌گرایی مشترکاتی با هم نداشته باشند. اگر وجوه‌ اشتراکی میان انواع اسلام‌گرایی‌ها در میان نباشد، اساساً چگونه می‌توان آن‌ها را در طبقه‌ واحدی به نام اسلام‌گرایی جای داد؟ این کتاب، روایت وجوه مشترک اسلام‌گرایان است؛ از آن‌ها که خشونت را وسیله می‌دانند تا آن‌ها که انتخابات را چون نردبانی برای رسیدن به بام قدرت می‌نگرند. بر این روی، کتاب از آن‌چه میان گروهی مانند القاعده و حزبی چون عدالت و توسعه در ترکیه مشترک است پرده برمی‌دارد.

متحدانِ چپ و راستِ اسلام‌گرایان

اسلام‌گرایان حتا مسلمانانِ روادار و آزادی‌خواه را از "امت" خارج می‌دانند. آن‌ها برای تظاهر به قربانی بودن اصطلاح "اسلام‌هراسی" را رواج می‌دهند تا منتقدان خود را غرض‌ورز و کینه‌توز فرانمایند. عجب آن که بسیاری از چپ‌های غربی نیز در رواج دادن این اصطلاح سهمی بسزا دارند. اسلام‌گرایان هم استعدادی شگرف در وام کردن اصطلاحات و ادبیات ضدامپریالیستی چپ‌ها از خود نشان می‌دهند.
بسام طیبی، سیاست‌شناس آلمانیِ سوری‌تبار، یکی از شاگردان ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو و دل‌بسته‌ مکتب فرانکفورت است. او با بهره‌گیری از دستگاهِ مفهومی هانا آرنت، اسلام‌گرایی را شکلی تازه از تمامیت‌خواهی (توتالیتاریسم) می‌داند؛ باوری که ممکن است نقد اسلام‌گرایان و نیز پاره‌ای از غیرمسلمانان را برانگیزد.
از نظر او امروزه اسلام‌گرایان در اردوگاهِ چپ و راست غرب مدافعانی یافته‌اند. برخی از چپ‌ها، تأویلی تازه از آثار سید قطب به دست می‌دهند و غرب‌ستیزی او را به ستیزش با سرمایه‌داری تعبیر می‌کنند. این دسته از چپ‌ها از اسلام‌گرایی پشتیبانی می‌کنند، چون می‌پندارند اسلام‌گرایان هم‌پیمانانِ آن‌ها علیه امواج جهان‌روایی (globalization) خواهند بود. در مقابل، شماری از محافظه‌کاران غربی، اسلام و اسلام‌گرایان را به یک چوب می‌رانند.
یهودی‌ستیزان چپ و راست اروپایی و نیز آمریکاستیزان نیز با اسلام‌گرایان در یهودی‌ستیزی و آمریکاستیزی همدلی می‌کنند.
بسام طیبی می‌گوید ایده‌ی مرکزی او در این کتاب همان‌طور که اسلام‌گرایان را برمی‌آشوبد، پسااستعمارگرایانِ هوادار ادوارد سعید را نیز علیه وی بسیح می‌کند. اسلام‌گرایان او را به بدعت گذاشتن و ارتداد متهم می‌کنند؛ پسااستعمارگرایان نیز او را به اورینتالیست بودن یا داشتن نگاهی غرب‌مدارانه با شرق.
اسلام‌گرایان طبعاً خود را صدای حقیقی "امت اسلامی" می‌دانند تا برنامه‌ خود را پیش ببرند و از آفات و بلیات به دور باشند. اما اگر آنان چنین انگیزه‌ای موجه برای یکی دانستن اسلام و اسلام‌گرایی دارند، درباره‌ متحدان نامسلمان غربی آنان چه می‌توان گفت؟ جالب است که اسلام‌گرایان سنی "ایهام" یا فریب دادن کافران را به مثابه ترفندی در جنگِ عقائد روا می‌شمرند.
در نتیجه آن‌ها از این‌که برخی غربی‌ها اسلام‌گرایی را "الاهیاتِ آزادی‌بخش" می‌نامند و بخشی از جنبش مترقیانه علیه جهان‌روایی می‌انگارند، بسیار خرسندند. از قضا اسلام‌گرایان بدشان نمی‌آید واژگانی در توصیف خود به کار گیرند که چپ‌ها و پسااستعمارگرایان در ستایش آن‌ها خلق کرده‌اند. طیبی می‌گوید این دسته از چپ‌ها شریک جرم آن دسته از تحلیل‌گرایان عمل‌گرای آمریکایی هستند که می‌گویند اسلام‌گرایان معتدل متحدان خوبی برای دولت آمریکا در سیاست خاورمیانه‌ای‌اش هستند. او به شرح تبیین می‌کند که چرا حتا اخوان المسلمین را نیز جنبشی تمامیت‌خواه می‌داند و به کاربردن کلمه‌ی معتدل درباره‌ی آن‌ها را سوء فهم می‌شناسد.
طیبی برای نشان دادن تمایز اسلام از سنت اسلامی شش مقوله را پیش می‌کشد:
• در اسلام‌گرایی، اسلام به مثابه‌ نظام اسلامی و دولت تفسیر می‌شود.
• در اسلام‌گرایی، یهودیان بزرگ‌ترین دشمنان مسلمانان هستند که مدام در پی توطئه علیه آنان‌اند. اسلام‌گرایان باور دارند یهودیان به دنبال تحمیل نظمی یهودی بر جهان‌اند که با آرمان اسلام‌گرایان ناسازگار است.
• مسأله‌ بهره‌گیری اسلام‌گرایان از ابزارها و سازوکارهای دموکراتیک برای اهدافی تمامیت‌خواهانه و ضد دموکراتیک.
• تحول مفهوم کلاسیک جهاد به جهادگرایی تروریستی
• ابداع مفهوم تازه‌ای از شریعت
• مسأله‌ی خلوص یا اصالت که نقشی تعیین‌کننده در شکل دادن به نگاه اسلام‌گرایان درباره‌ عرفی‌کردن (سکولاریزاسیون) و عرفی‌زدایی (اسلامی‌کردن) دارد.
طیبی برای هر شرح هر یک از این نکته‌ها فصلی در کتاب پرداخته است.

به دنبال دولت نه ایمان

طیبی به روشنی تبیین می‌کند که دل‌مشغولی عمده‌ اسلام‌گرایی گسترش یا ژرفابخشی به ایمان دینی نیست؛ بل‌که نظم سیاسی است. اسلام‌گرایی به مثابه‌ سیاست دینی‌شده، مفهوم تازه‌ای از سنت را ابداع می‌کند که ارتباط روشنی با تاریخ اسلام ندارد. اسلام‌گرایی بخشی از جریان جهانیِ "بازگشت امر مقدس" است.
بحرانی دوگانه موجب شده مردم به دین پناه ‌برند: بحرانی هنجاری که مربوط به تجدد سکولار است و بحرانی ساختاری که به توسعه‌ شکست‌خورده پیوند دارد. نویسنده‌ کتاب "اسلام‌گرایی و اسلام" می‌گوید پیدایش سطحی احیای دینی و بازگشت امر مقدس، "نوزایش (رُنسانس) مذهبی" نیست؛ بل‌که دین در این بازگشت، دگردیسه شده و شکلی سیاسی به خود گرفته است.
اسلام‌گرایی یک جماعتِ خیالی را با عنوان "امت" فرض می‌گیرد. این ایدئولوژی‌ دین و دولت را به هم پیوند می‌دهد؛ در نظمی سیاسی که شالوده‌ آن شریعت است. درست است که بسیاری عقائد اسلام‌گرایان با باورهای مسلمانان یکی است، اما آن عقائد مشترک در زمینه‌ها و چارچوب‌های متفاوتی به کارگرفته می‌شوند و معنا پیدا می‌کنند. بسیاری چیزها در سنت اسلامی حاشیه قرار دارد اما در اسلام‌گرایی در کانون نشسته است؛ و به عکس.
در سنتِ اسلامی می‌گویند اسلام پنج رکن دارد: گواهی به یگانگی خدا و پیامبری محمد، اقامه‌ نماز، گرفتن روزه، پرداخت زکات و سرانجام رفتن به حج. آیا هدف اسلام‌گرایی احیای این ارکان پنج‌گانه است؟ هرگز. غایت اصلی جهد و جهاد اسلام‌گرایان یکی کردن دولت و دیانت بر اساس قانون شریعت است. "این ایمان نیست؛ این تحمیل دستگاهی سیاسی به نام ایمان است."
طیبی می‌گوید آدورنو و هورکهایمر در کتاب "دیالکتیک روشن‌گری" آشکارا نمی‌گویند فاشیسم فراورده‌ روشن‌گری لیبرال بود؛ اما باور دارند که بحرانی وجود داشت که این دو را به هم پیوند می‌داد. طیبی می‌گوید یک چنین نسبتی میان اسلام و اسلام‌گرایی نیز برقرار است. اسلام‌گرایی پاسخی سیاسی-فرهنگی به بحران توسعه‌ی ناموفقِ پسااستعماری در جوامع اسلامی در عصر جهان‌روایی بود. با این همه اگر فاشیسم یا کمونیسم اشکالی عرفی از تمامیت‌خواهی بودند، اسلام‌گرایی شکلی دینی از این ایدئولوژی است. پس چگونه می‌توان میان اسلام و اسلام‌گرایی فرق گذاشت؟ طیبی می‌نویسد همان طور که در دوره‌ بحران‌های بزرگ، دیالکتیک روشن‌گری به حکومت فاشیسم و کمونیسم انجامید – در حالی که روشن‌‌گری لیبرال تباینی تمام با آن دو ایدئولوژی دارد – اسلام‌گرایی نیز در دوره‌ای بحرانی ظهور کرده و در تناقض با انسان‌گرایی موجود در دوره‌ تمدن اسلامی است. گسستی در عین پیوست و سنتی در عین ابداع در میان است. اگر نمی‌توان روشن‌گری را یک‌سره مسئول آن ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه شناخت و آن را کنار نهاد، اسلام‌ را نیز نمی‌توان به خاطر زاییدن فرزند زشت‌ و بدسرشتی چون اسلام‌گرایی سراپا ملامت و محکوم کرد.

اسلام‌گرایی علیه تاریخ اسلام

اسلام‌گرایی تاریخ اسلام را تحریف می‌کند. دولتِ شریعتی که اسلام‌گرایان می‌خواهند برقرار کنند به خلافت ربط و شباهت ندارد (گرچه برخی جنبش‌های اسلام‌گرا مانند حزب التحریر از خلافت سخن‌ می‌گویند). نظم سیاسی و شریعتی که اسلام‌گرایان در پی استقرار آن‌اند یک‌سره تازه است. شریعت‌مدار کردن دولت یا ایده‌ ضرورت اجرای شریعت از سوی دولت در سنت اسلامی غایب است. درست است که در سرزمین‌های اسلامی شریعت قانون اصلی مردمان بود و خلیفه نیز حافظ شریعت به شمار می‌رفت، اما شریعت و دولت یکی نبودند.
نمایندگانِ شریعت فقیهان بودند و گرچه با دولت تعامل می‌کردند در آن حل نشدند. شریعت هرگز به شکل نظام حقوقی یک‌دست درنیامد و فقیهان آزادی فتوا داشتند و محکمه‌ها هر جا به شکلی به دست مفتیان و قاضیان اداره می‌شد. شریعت، قانونِ دولت نبود که قانون اساسی و قوانین عادی کشور بر پایه‌ی آن نوشته شود. دولت شرعی، شریعت‌مدار یا اسلامی، ایده‌ای در گسست از سنت است که به نام تداوم سنت به خوردِ مسلمانان داده می‌شود.
هم‌چنین، مفهوم "امت" نیز در ادبیات اسلام‌گرایان معنایی تازه دارد. پس از درگذشت پیامبر، مسلمانان مکه و مدینه از خواندن نماز پشت سر امامی که شیخ قبیله‌ آنان نباشد سرباز زدند. در نتیجه چیزی به نام امت ساخته شد که در حکم "فدراسیون قبیله‌ها" بود تا هویتی فراقبیله‌ای داشته باشد و مانع را برای اقامه‌ نماز جماعت از میان بردارد.
"امت" در تاریخِ اولیه‌ اسلامی پدیده‌ای سیاسی نبوده؛ بل‌که به عکس، مقوله‌ای بوده برای از بین بردن اختلاف‌های سیاسی به هدف حفظ آیینی معنوی که نماز باشد. اما امروزه، اسلام‌گرایان "امت" را به معنایی از بُن سیاسی به کار می‌گیرند. از نظر طیبی، طرح اسلام‌گرایی برای اسلامی‌کردن محدود به کشورهای اسلامی نمی‌شود. از آن‌جا که این ایدئولوژی‌ای تمامیت‌خواه است، خود را جهان‌گستر را می‌خواهد و تعریف می‌کند.
اسلام‌گرایان همه در پی مدیریت جهان‌اند. آن‌چه سرشت اسلام‌گرایی را می‌سازد خشونت نیست، سودای مدیریت جهان است. تشکیل دولت اسلامی به هدف حاکمیت الله، هدف نهایی اسلام‌گرایان است که در تاریخ و سنت اسلامی معنا نداشته است.

یهودی‌ستیزیِ اسلام‌گرایانه

طیبی یکی از پایه‌های اسلام‌گرایی را یهودی‌ستیزی می‌داند. او میان یهودی‌ستیزی اسلام‌گرایان و یهودی‌ستیزی اروپایی تمایزی ماهوی قائل است. هم‌چنین او باور دارد یهودی‌ستیزی اسلام‌گرایان ربطی به تشکیل دولت اسرائیل ندارد. او از نوشته‌های حسن البناء بنیادگذار جنبش اخوان المسلمین پیش از تشکیل اسراییل، برای یهودی‌ستیزی این جنبش گواه می‌آورد. به نظر بسام طیبی، اسلام‌گرایی که بیگانه با اسلام است هرگز سرآشتی با یهودیان ندارد؛ زیرا باور دارد یهودیان در پی تسخیر جهان هستند. چگونه با چنین دشمنی می‌توان از در صلح و سازگاری درآمد؟ در تاریخ اسلام یهودی‌ستیزی امری بسیار فرعی و حاشیه‌ای بوده است. اسلام‌گرایان برای پیشبرد طرح سیاسی خود آن را از حاشیه به متن کشانده و وزنی سنگین بدان داده‌اند.
طیبی می‌اندیشد در کنار یهودی‌ستیزی اسلام‌گرایان، عرب‌ها دچار یهودی‌ستیزی ناسیونالیستی هم بوده‌اند. نسخه‌ای اروپایی از یهودی‌ستیزی که به دست مسیحیان عرب در حوالی ۱۹۰۵ و تحت تأثیر فرانسویان وارد دنیای عرب شد و دامان ناسیونالیست‌های عرب را گرفت. این یهودی‌ستیزی آمده از اروپا هیچ ریشه‌ای در اسلام نداشت.

اسلامِ مدنی به جای اسلام‌گرایی

آماج نهایی کتاب برجسته‌ کردن کار و هویتِ مسلمانانِ روادار و آزادی‌خواه (لیبرال) و گشودنِ چشمِ غربیان به سوی آنان است. اسلام‌گرایی شکلی از بنیادگرایی دینی است که نمی‌توان به نام تفاوت و نسبیت فرهنگی با آن هم‌زیستی مسالمت‌آمیز کرد. اسلام‌گرایی در پی سربازگیری و بسیج توده‌ها برای تشکیل دولت واحد اسلامی در جهان است. طیبی می‌نویسد تنها راه رهایی از اسلام‌گرایی آن است که مسلمانان خود را از شرّ حکومت‌های اقتدارگرا برهانند و به دموکراسی عرفی (سکولار) تن دردهند.
اسلام‌گرایان وقتی بر سریر قدرت‌اند حاضر به تقسیم آن با دیگران نیستند و با مفاهیمی چون جامعه‌ مدنی و دموکراسی بیگانه‌اند. در نتیجه مسلمانان نباید بگذارند اسلام‌گرایان خود را نماینده‌ واقعی آنان وابنمایند. با این حال، او باور دارد نمی‌شود اسلام‌گرایانی را که از طریق مشروع به قدرت رسیده‌اند به زور کنار زد. باید آگاهی جامعه‌ مسلمانان و نیز عمل سیاسی آنان به حدی از رشد و بلوغ دموکراتیک برسد که بتوانند مانع سوء استفاده‌ی اسلام‌گرایان از قدرت شوند.
طیبی در پایان کتاب می‌نویسد رقابت میان اسلام مدنی و اسلام‌گرایی، آینده دموکراسی در خاورمیانه را رقم می‌زند. او می‌پرسد آیا می‌توان در روزگار پس از بهار عربی به ظهور دموکراسی در کشورهای عرب امید بست؟ این سیاست‌شناسِ عرب‌تبار، به کتابِ "درباره‌ مشروعیت اختلاف" (فی شرعیة الاختلاف) اثر علی اوملیل، فیلسوف مراکشی اشاره می‌کند.
در سال ۱۹۹۱، وقتی علی اوملیل این کتاب را می‌نوشت، دوره‌ توسعه‌ پسااستعماری در کشورهای عربی بود و مسلمانان عرب اولویت خود را "وحدت ملی" می‌دانستند. اسلام‌گرایان این "وحدت ملی" را به "وحدت امت" تعبیر کردند و صداهای مخالف خود را خاموش و سرکوب نمودند. در واکنش به چنین موقعیتی، اوملیل در این کتاب نوشت "امروز ما نیاز داریم به جای وحدت، کثرت را به رسمیت بشناسیم" زیرا "حقِ متفاوت بودن، گوهر دموکراسی است." او نوشت "هر نظام دموکراتیک نه تنها تکثر را می‌پذیرد که مشروعیت خود در مقام یک نظام بر پایه‌ی تکثرگرایی بنیاد می‌کند... مسلمانان عرب نیاز به وحدت ندارند؛ بل‌که آنان نیازمند سه چیزند: دموکراسی، تکثرگرایی (پلورالیسم) و حقوق بشر برای هر فرد."
طیبی می‌گوید نظام اسلامیِ مورد نظر اسلام‌گرایان هیچ یک از این سه هدف را تأمین نمی‌کند. نویسنده، کتاب را با پرسش‌هایی به پایان می‌برد که از شور امید تهی است. آیا اسلام‌گرایانی که در تونس و مصر و جاهای دیگر کمترین نقش را در برانداختن حکومت خودکامه نداشتند ولی امروز پیروزمندانه قدرت را در آغوش گرفته‌اند می‌توانند به گونه‌ای شریعت را اجرا کنند که جایی هم برای آن ایده‌آلیست‌های دموکراتی بماند که انقلاب کردند؟ باید صبور بود و تماشا کرد.
مشخصات کتابشناسی:
Bassam Tibi, Islamism and Islam, New Haven & London, Yale University Press, 2012
 

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

برنامه های درازمدت کرزی و نفت شمال

 نفت و درآمد های آن یکی از مسایل جدی افتصادی و سیاسی جهان امروز است که عمدتاً در کشور های جهان سوم اگر بگونه ملی و شفاف کنترول نشود سبب فساد اداری ٬دیکتاتوری و  استبداد شده میتواند. نفت حوزه آمو دریا یا شمال افغانستان که توسط حکومت آقای کرزی به شرکت ملی نفت چین و شریک افغانی آن که گفته میشود شرکت خانوادگی آقای کرزی است قرارداد شده و با بیانیه معاون اول ریاست جمهوری و حمایت امنیتی وزیر داخله افتتاح شد.  

کرزی که در تضمین عملی اهدافش مهارت خاص دارد یا هم توسط تیم قوی مشوره دهی میشود تا حال توانسته در شورا ها یا جرگه ها بشمول جرگه تصویب قانون اساسی دست رهبران سطح اول و میانه گروه های مجاهدین مخالف خود را از پشت سر ببندد. همانگونه که کرزی در جریان جلسه تصویب قانون اساسی وعده های پیرامون زبان فارسی٬ سرود ملی٬ جایگاه احمد شاه مسعود ... سپرده بود که در اخیر بنابر نبود تضمین عملی توانست طرف مقابل را با هوشیاری غافلگیر کند و اطرافیانش در برنامه های مطبوعاتی گفته های کرزی را وعده شخصی خوانده و گفتند که وعده شخص ریس جمهور به عنوان یک فرد فاقد اعتبار است و تنها سند نزد آنها قانون اساسی کشور میباشد. بدین معنی که مجموعه متشکل از مجاهدین٬ دانش  و تجربه آموخته های غرب زنده گی کرده و افراط گراه های طالبی که در تیم کرزی کار میکنند توانسته اند طرح های عملی و حساب شده را تا حال داشته باشند که با خواست ها و برنامه های مقطعی و منفعت طلبانه فردی طرف مقابل قابل مقایسه نبوده است. 

تیم کرزی که مشاورین کارکشته در عرصه سیاست و نیرنگ قبیلوی با ظاهر مدرن شده را در خود جاه داده است را نمیتوان با تیم یا اشخاص طرف مقابل که عمدتاً از تجربه جنگ های چرکی یا تنظیم های جهادی استفاده میکنند مقایسه نمود. چون تجربه داران جنگ های چرکی یا تنظیم های جهادی عمدتا غیر پشتون فاقد استراتیژی های سیاسی و اهداف بلند مدت هستند و هنوز همان شیوه های مقدار پول بدست بیاور و با بخش از آن افراد را خریداری بکن حیات سیاسی خود را پیش میبرند و نتوانسته اند به برنامه ها و عملکرد های زیرکانه تیم حاکم پی ببرند یا هم نخواسته اند یا نمیخواهند تا عمق این مسٔله را بدانند. بسیاری از اهدف این گروه ها  را تیم حاکم برای کنترول اوضاع و جلوگیری از رشد نیرو های آگاه بر آورده ساخته است که میتوان پذیرفتن آنها را به عنوان وزیر٬ ریس پارلمان٬ معاون ریس جمهور٬ استاندار یا هم ریس شورای عالی صلح که اکثراً با بازی های تکتیکی و مقطعی و منافع فردی برای معامله گران همراه بوده است نام برد. وابستگی رهبران تظیم های جهادی به آقای کرزی با ایجاد فشار از سوی کمسیون مستقل حقوق بشر که توسط شخص ریس جمهور کنترول میشود افزایش یافته است و حتی چاره سنجی ها از طریق پارلمان نیز نتوانست آنها را آرامش بخشد.  همچنان آنها و اعضأ خانواده هایشان توانسته اند تا به سرمایه های بزرگ از طریق شرکت در قرار داد ها بدست آورند و غضب زمین ها بگونه شخصی دست یابند ومصروف اندوختن سرمایه شخصی شوند.   بیشتر از ۳ دهه جنگ و ترویج فرهنگ فساد که با پیروزی تنظیم های جهادی به اوج خود رسید٬ جامعه افغانستان را به یک جامعه خشونت زده و وابسته به پول از راه فساد مبدل نموده که زمینه های انسجام و جنبش های مدنی سالم را از ما گرفته است.  

حاکمیت کرزی که افغانستان را در ردیف مفسدترین کشور های جهان قرار داده٬ تا هنوز موفق شده تا سرمایه های بزرگی را از کمک های بین المللی تا قرار داد های سرمایه های ملی از آن تیم مافیایی خود سازد. اگر از موارد چون سمنت پلخمری٬ زمین های غضب شده یا فساد کابل بانک بگذریم٬ به یکی از موارد استراتیژیک سرمایه و قدرت میرسیم که همانا نفت حوزه نفتی آمو دریا در شمال کشور است.

باز هم باید تاکید کرد که در افغانستان اگر درآمد های بزرگ ملی مثل نفت٬ بگونه درست سازماندهی نشود٬ به منبع اصلی تامین نیرو برای استبداد و بی عدالتی تبدیل شده و دیکتاتور های شکست ناپذیر از آن زاده خواهند شد. کرزی و تیم  اطراف او با هوشیاری توانسته اند طرح کنترول منابع طبعی افغانستان را بریزند. این طرح در کنار تضمین قدرت و منافع خانوادگی شخص رئس جمهور٬ منافع قومی و سمتی رئس جمهور را از طریق تامین رابطه اقتصادی با کشور های قدرتمند جهان و منطقه٬ خصوصاًً همسایه نیرومند مثل چین تامین خواهد کرد. پیمان ها یا قرار داد ها میتوانند به آسانی روی کاغذ باقی بمانند٬ ولی منافع مشترک اقتصادی٬ طرف های معامله را به دور محوریت منافع اقتصادی میچرخاند و طرف معامله این طرح از سوی افغانستان خانواده کرزی و تیم مشخص قومی او خواهند بود. نباید شک کرد که قدرت های جهان و سرمایه داران نفت از شرکای نفتی خود در موارد سیاسی و نظامی به حمایت برخواهند خواست تا آنچه خواسته اند را بدست آورند و روند دریافت شریک استراتیژیک زمانگیر بوده و اگر از همین اکنون کنترول نشود نباید فکر کرد که ممکن دیگران  در آینده بتوانند جاگزین تیم کرزی در این شراکت شوند. 

ملیون ها دلار درآمد احتمالی از درک  نفت در کشور مثل افغانستان با ساختار قبیلوی٬ حکومت آلوده به فساد و نظام متمرکز و رهبران معامله گر بدون شک در پای تقویت حاکیمت دیکتاتور و استبداد به مصرف خواهد رسید و نیروی سرکوب را از نفت که سرمایه ملی است بدست خواهند آورد. تیم تمامیت خواه از ضعف رهبریت مردم سوء استفاده نموده و در مقابل تأمین منافع مقطعی یا مادی این رهبران در پی عملی نمودن برنامه های استراتیژیک و درازمدت قومی و قبیلوی خود هستند. هر چند بقایای جبهه شمال با جملات احساسات برانگیز قومی  خواسته اند خود را چهره های ملی جلوه دهند٬ اما همراهی آنها با مردم تنها با حرف است و در عمل بیشتر از ده سال میشود که رهبریت سطح بالا و متوسط آنها  در خدمت برنامه های تمامیت خواهان قرار دارند. 

با در نظرداشت وضعیت موجود٬ اگر بخش آگاه جامعه و در کل مردم افغانستان دیر بجنبند و جلوی دسیسه فاشیستی را از طریق حمایت افراد آگاه٬ ایجاد سیستم ملی و کنترول شده برای سرمایه های ملی نگیرند٬ بزودی بار سنگین ظلم٬ استبداد٬ بی عدالتی و نابرابری قدرتمند را  برای نسل ها بدوش خواهند کشید. استبداد تاریخی که این بار آتش خشم آن با نیروی نفت شعله ور میشود. دیگر نمیتوان به گروه های که در سدد دریافت مقام وزارت٬ معاونیت یا هم ریاست شورا ها هستند اعتماد کرد و به دروغ گفتن ها دل بست. نباید به رهبران که حرفشان با مردم است و عمل ایشان در پای بی عدالتی٬ اعتماد کرد.  

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

پیروزی اخوان پیامی برای مجاهدین افغان خواهد داشت؟

محمد محق

برخی از جنبشها و جماعتهای مذهبی صبغۀ محلی دارند و شماری دیگر وجهۀ بین المللی، اخوان المسلمین از دستۀ دوم است.
هنگامی که پنجمین کنگره سراسری این جنبش در سال ۱۹۳۸، ده سال پس از پایه گذاری، برگزار شد، خطوط کلی در استراتژی این جنبش مشخص گردید و از آن جمله باور نداشتن به مرزهای جغرافیایی و لزوم برپایی حکومت جهانی اسلام بود.
چند سال پس از آن، در دهۀ چهل قرن گذشته گسترش این جنبش سرعت چشمگیری یافت و به علاوه همه قرا و قصبات مصر که شاهد گشایش دفاتر آن بود، در دفتر مرکزی آن در قاهره بخشی برای ارتباط با جهان اسلام تاسیس شد و برای هر کشور اسلامی شعبه ای اختصاص یافت و متعاقب آن شاخه های این جنبش در شماری از کشورهای عربی شروع به کار کردند.
افغانستان اما هنوز به این جرگه نپیوسته بود و جز تنی چند از جوانان آن کشور کسی تا آن زمان با این جماعت ارتباطی نداشت. مشهور ترین کسانی که در آن سالها از افغانستان با این جنبش در مصر مراوده داشتند محمد صادق و محمد هارون از خاندان مجددی‌هابودند.

نخستین آشنایی افغانها و اخوان

آشنایی شمار بیشتری از جوانان افغانستان با اخوان المسلمین که زمینۀ انتقال ایدئولوژی آن را فراهم آورد، بر می گردد به دو دهه بعد، هنگامی که بر اساس یک قرار داد دوجانبه میان هر دو کشور در دهۀ شصت میلادی، شماری از دانشجویان افغان برای ادامۀ تحصیل به مصر و عمدتا به دانشگاه الازهر اعزام شدند.
اگرچه در آن سالها، بدنۀ اصلی جماعت اخوان به دلیل سرکوب گسترده و قهرآمیز، از کار افتاده بود اما هنوز اندیشه های این جماعت در میان طیف‌های مذهبی مصر طرفدارانی داشت که می توانستند نیاز علاقمندان را برآورده کنند.
مشهور ترین دانشجویانی که در آن سالها به این جماعت گرایش یافتند، غلام محمد نیازی، برهان الدین ربانی (رئیس جمهور دولت مجاهدین در افغانستان) و عبدالرسول سیاف بودند که بعدا به رهبران نهضت اسلامی در افغانستان تبدیل شدند.
این چهره ها، هرچند بنا به قرائن موجود، از آموزش همه جانبه و سیستماتیک اخوان برخوردار نشدند. ظاهرا آنچه مایۀ تمایل این طیف از جوانان به اندیشه های این جنبش شد، تحولاتی بود که در افغانستان به آرامی رخ می داد.

مجاهدین افغان در گذشته‌ از سوی مخالفانش به عنوان 'اخوانی‌ها' یاد می شدند
میان ارزشهای شهر و روستا فاصله بیشتر شده بود و به موازات آن برخی مظاهر نوگرایی که در مجامع سنتی ناپذیرفتنی می نمود وارد زندگی عمومی می شد، در کنار شکل گیری اولیۀ احزاب و گروه هایی که گرایش چپ یا لیبرال داشتند نیز فعال شده بودند.
یک دهه بعد، هنگامی که سردار محمد داوود رئیس جمهور ملی گرای افغانستان با نهضت جوانان مسلمان درافتاد و پس از کودتای ناکام شاخۀ جوانان این نهضت بر ضد وی، به سرکوب طرفدارانش کمر بست، شماری از رهبران آن که از چنگ رژیم گریخته بودند ارتباط شان را با عناصر دیگری از جماعت اخوان که اینک به لطف ملک فیصل پادشاه سعودی حضور آزاد و احترام آمیزی در سرزمین حرمین داشتند، برقرار نمودند، و رابطۀ شان با اصل جنبش در مصر دچار گسستی ناخواسته شده بود.
تجاوز سربازان ارتش سرخ شوروی به افغانستان و شروع جنگی گسترده بر ضد آن، که نقطه عطف مهمی در تحولات دوران جنگ سرد به شمار می آید، پیامدهای متعددی داشت، و از آن جمله به صحنه آمدن گروه های مذهبی فراوانی که این بار با موافقت مستقیم یا غیر مستقیم دولتهای عربی و اسلامی وارد این کارزار شده بودند.
برقراری ارتباط میان احزاب جهادی افغانستان با جنبش اخوان، و این بار هم با سازمانی مرکزی آن در مصر که دوباره به صحنۀ فعالیت برگشته بود و هم با شاخه های آن در دیگر کشورها، یکی از تحولات این دوره بود.
از پیامدهای این امر دمیده شدن روحیۀ گرایشهای فرا ملی/انترناسیونال به پیکرۀ جنبش اسلامی افغانستان بود که آن را با بسیاری از جماعتهای مذهبی در جهان اسلام پیوند داد و بستر جذب ایده ها و تئوریهای آنان را فراهم کرد. هم تئوریهای جنبش اخوان و هم دیگر سازمانها مانند الجهاد الاسلامی که از اخوان مصر انشعاب کرده و خواهان تغییرات تند و خشونت آمیز بود.

نسل دوم مجاهدین افغانستان

سالهای استقرار مجاهدان افغان در پاکستان، سالهای قوت گرفتن فعل و انفعالات درونی این نهضت نیز بود که به نتایج متعددی انجامید. بخشی از جوانانی که در این دوره آموزش مذهبی دیدند تحت تاثیر جماعتهای تند رو قرار گرفتند و بعدا به سربازان طالبان و القاعده تبدیل شدند و بخشی دیگر به موضعی انتقادی در برابر احزاب جهادی موجود گرایش یافتند، اما نه از موضعی لیبرال، بلکه از موضع ارتدوکسی مذهبی.
در حقیقت نسل دوم اخوانی‌های افغانستان در این دوران متولد گردید که این بار تنها به شکل نمادین به جنبش اخوان در مصر و جهان عرب نمی نگریستند بلکه به جذب راست کیشانه تر پیام و گفتمان آنان و تزریق آن در بدنۀ فرهنگی جامعۀ افغانی می اندیشیدند.
به همان پیمانه که نسل نخست اخوان افغانستان در گیر ودار تحولات منطقه ای و بین المللی اختیار از دستش رها شد و در چرخۀ تحولات کلانتر افتاد، نسل دوم این جریان که راهش را از پیش کسوتان افغانی خود جدا کرده بود تا به تبار معتبرتری در آن سوی مرزها نسب بهم رساند، با جدیت در حال پی افکندن برج و باروی جدیدی بر آمدند که نشان از توانایی آن در حفظ میراث اصلی اخوان داشته باشد.
عناصر این نسل هرچند همه در یک صف سازمانی جابجا نشده و از فعالیت فردی تا تاسیس نهادهای متعدد را در کارنامه خود دارند، اما رویهمرفته نوع نگاه شان به تحولات محلی و منطقه ای عمدتا شبیه به هم است.
این نسل اما یکی از نقاط ضعفش نداشتن چهره های مهمی بوده است که به لحاظ تئوریکی یا به لحاظ فعالیت سیاسی-اجتماعی از وزنه ای کافی در سطح ملی و منطقه ای برخوردار باشد و به دلیل همین نقطه ضعف، پیوسته کوشیده است مشروعیت خود را از طریق کسب تایید سازمانهای اسلامی بیرون از افغانستان و عمدتا جنبش اخوان مصر و احیانا جماعت اسلامی پاکستان بجوید، و به همین دلیل نیازمند تثبیت آنها به عنوان مرجعیتی معتبر در گفتمان خود بوده است.
افزون بر آن، به دلیل ناکامی نسل نخست در تحقق شعارها و نویدهایی که به مردم داده بودند، و تجربۀ ناموفقی که در ذهن جمعی افغانها بنام شان ثبت شده بود، نسل دوم همواره کوشیده است توانایی‌ها و دستاوردهای دیگر سازمانهای اسلامی در خارج از افغانستان را برجسته معرفی نماید، تا این نقیصه را جبران کند.
اگرچه ناکامی‌هایی که برخی سازمانهای اسلامی داشته اند مانند تجربۀ ناموفق حکومتداری بیست سالۀ آنان در سودان، یا حاکمیت مجاهدین و طالبان در افغانستان، به شکل زیرکانه ای مورد تغافل یا تاویل مبلغان این نسل قرار گرفته و می گیرد.
همچنانکه پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی در ایران، برای بسیاری از نیروهای بنیادگرا در کشورهای اسلامی الهامبخش بود، پیروزی اخوان مصر نیز، هرچند نه بدان پایه و پیمانه، اما دست کم در میان طرفداران این جنبش چنان تاثیری به دنبال خواهد داشت.

دلیل حقانیت جنبش

پیروزی اخوان المسلمین در مصر می تواند هم برای بقایای نسل اول اخوانی افغانستان و هم برای نسل دوم آن الهامبخش و نیرو آفرین باشد. جنبشی که پس از هشتاد و اندی سال محرومیت از قدرت، برای نخستین بار در صدر می نشیند و مادر همه یا اکثریت جنبشهای اسلامی دیگر به شمار می رود، به لحاظ نمادین اهمیت خاصی دارد و تاثیرات روانی آن در میان طیفهای هوادارش قابل انکار نیست.
از دید طیف هواداران آن، این پیروزی نشانۀ حقانیت این مسیر تلقی می گردد و دستمایۀ تبلیغاتی مناسبی برای تشویق هم‌ رکابان به افزایش تلاشها خواهد بود.
جریانهای ایدئولوژیک، بر پایۀ نگاه گزینشی به قضایا و فاکتورهای تحول ساز، دیگر عوامل اثرگذار در این پیروزی مانند ناکامیهای دولت دیکتاتوری سابق مصر و نیز رشد طبقۀ تحصیلکرده و بالا رفتن سقف توقعات اقشار شهری و افول نقش منطقه ای مصر در سالیان اخیر و عوامل متعدد دیگری از این قبیل را نادیده انگاشته و صرفا با تاکید بر بعد ایدئولوژیکی قضیه، تلاش خواهند کرد از روی آنچه در مصر اتفاق افتاده است شبیه سازی نمایند.

دارالخلافه اسلامی؟

هواداران اخوان در افغانستان و شماری دیگر از کشورهای اسلامی از این پس به مصر به چشم ام القرایی خواهند نگریست که جنبش مرجع بر آن حکم می راند و نظام مطلوب شان را پیاده می کند.
آنان توقع خواهند داشت که این جنبش خود را در چارچوب منافع ملی مصر خلاصه نکند و بسان دار الخلافۀ اسلامی عمل نماید تا تجسم آن موضع انترناسیونال باشد.
آنان توقع خواهند داشت که تواناییها و امکانات دولت مصر در خدمت رسالت ایدئولوژیک جنبش قرار گیرد. کشتی آرمانگرایی اما با صخره های سخت واقعیتهای سیاسی-اجتماعی برخورد خواهد کرد.
واقعیتهایی از قبیل نقش قدرتمند نظامیان، احزاب و نخبگان مخالف، محدودیتهای مالی و مشکلات اقتصادی مصر، وابستگی آن کشور به کمکهای ایالات متحده و داد و ستد با کشورهای توسعه یافته، اقلیت قبطی مصر و عوامل ریز و درشت دیگری که همۀ اینها دست و پای حکومت جدید را می بندد و توانایی مانور آن را به حد اقل می رساند.

القاعده و سلفی‌ها


ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، معتقد است که روش اخوان المسلمین به تشکیل حکومت اسلامی نمی انجامد
همۀ ماجرا به همین جا ختم نمی گردد. برخی دیگر از گروه های مذهبی بنیادگرا که با روش اخوان و بخصوص در زمینۀ تن دادن به سازوکارهای دموکراتیک مخالفند، مانند طالبان و القاعده و هواداران شان، که جهاد مسلحانه را راه حل اساسی مشکلات این جوامع قلمداد می کنند، از این تحول استقبال نمی نمایند.
چندین سال قبل، هنگامی که جنبش اخوان در مصر به آستانۀ هفتاد سالگی پا نهاده بود، ایمن الظواهری، رهبر کنونی القاعده، کتابی بنام "الحصاد المر" در نقد روش اخوان نوشت و در آن تلاش کرد نشان دهد که این شیوه حاصلی در پی ندارد.
این گروه ها از هم اکنون ناخرسندی خود را از پیروزی اخوان در مصر اظهار داشته و معتقدند که تطبیق شریعت از این رهگذر امکانپذیر نیست، و مادامی که این جنبش نتواند به تطبیق شریعت قیام کند، نمی توان پسوند اسلامی به حکومت تحت رهبری آن داد. دست کم بخشی از گروه های سلفی نیز چنین موضعی نسبت به این حکومت خواهند گرفت.
تحولات بلند مدت تر بستگی دارد به نوع عملکرد اخوان از طریق حکومتی که در دست گرفته است. کسانی که با مشکلات سیاسی-اجتماعی مصر آشنایی دارند درک می کنند که نباید توقع تحولات کلانی داشته باشند و دست کم این امر را با احتمال قوی مطرح می نمایند که در بهترین حالت، آنچه خواهد شد با مدینۀ فاضله ای که این جنبش تا کنون نویدش را داده است، فاصلۀ چشمگیری خواهد داشت.
در سالهای آغازین این قرن، که اخوان توانسته بود اقلیت قابل وزنی در پارلمان مصر داشته باشد، این سخن بر زبان شماری از رهبران اصلاح طلب آن مانند عصام العریان مطرح می گردید که در تمام این سالها، راهکار مشخصی برای مشکلات اجتماعی مصر از سوی این جنبش ارائه نشده است.
در صورتی که این وضعیت پس از بدست گرفتن قدرت نیز دوام نماید، هم هوداران آن در افغانستان و هم در بسیاری دیگر از کشورهای اسلامی ناچار به تجدید نظر در همه یا بخشی از این ایدئولوژی خواهند شد و احتمال انشعاب و چند دستگی در درون اصل جنبش در مصر نیز قوت بیشتری خواهد گرفت.

آیا اخوان المسلمین جسارت لازم را دارد

اگر اخوان المسلمین مصر بتواند الگوی اسلامگرایان ترکیه را که موفقترین مدل حکومت داری در کشورهای اسلامی را در این روزگار به نمایش گذاشته اند در پیش بگیرد، هرچند دستاورد مهمی هم برای مصر و هم برای عموم جنبشهای اسلامی به شمار خواهد رفت، اما در عین حال، این پیامد را نیز خواهد داشت که سکولاریسم یا مرز افکندن میان حوزۀ قدسی و غیر قدسی از سوی بزرگترین جنبش اسلامی این عصر به رسمیت شناخته خواهد شد.
این امر به معنای عبور از اساسی ترین پایه های تئوریک این جماعت خواهد بود که هرچند از سوی بخشی از بدنۀ اسلام سیاسی نوعی ساختار شکنی تلخ تلقی خواهد شد، اما می تواند رهگشای نوزایی/رنسانسی باشد که دیری است کشورهای اسلامی در انتظار آن چشم به راه بوده اند.
چنین تحولی به آسانی صورت نخواهد گرفت، چراکه از یک سو جسارت فکری و شهامت اخلاقی بلندی می طلبد و از سویی دیگر درگیری های شدیدتری با بدنۀ تندرو اسلام سیاسی هم در دورن اخوان و هم در جبهۀ افراطگرایی مذهبی را در پی خواهد داشت، امری که تا کنون اخوان از مواجهه با آن طفره رفته است.